تبليغاتX
نشریه الکترونیکی افشا (بهائیت) <-BlogTitle->

 

 

 

 

 

 

  اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !  اين وبلاگ را به ليست علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد !  ارتباط از طريق ياهو مسنجر !  

دوستان

لوگو دوستان

لينک هاي روزانه
خبرنامه
جستجو در وبلاگ

براي جستجو در اين صفحه کلمه کليدي خود را در کادر زير وارد نماييد


نظرسنجي
لينك هاي ورودي
انگلستان و گسترش فرقه بهائیت در ایران (با تاکید بر عصر پهلوی ) قسمت سوم

انگلستان و گسترش فرقه بهائیت در ایران (با تاکید بر عصر پهلوی ) قسمت سوم

محبوبه اسماعیلی ( کارشناس ارشد تاریخ و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد شاهرود،  گروه تاریخ )

 

واکنش روحانیت به رابطه انگلیسی ها و بهائیان

از دوران قاجار تا اواخر دوران پهلوی فرقه ضاله بهائیت همواره به عنوان عامل استعمار ایفای نقش نموده و به عنوان اهرم فشار در مقابل اسلام و روحانیت قرار گرفتند . علما با شناختی که از ماهیت این فرقه و وابستگی آنها به استعمار داشتند، مخالفت و مبارزه بر ضد آنان را در اشکال مختلف انجام دادند. کسانی چون شیخ فضلشیخ فضل الله نوری الله نوری ،نواب صفوی و آیت الله بروجردی، آیت الله فلسفی و سپس امام خمینی و شاگردان ایشان همواره بهائیان را به عنوان دشمن مسلمانان و عاملان استعمار شناخته و خطر آنها را به مسلمانان گوشزد می کردند بهائیان نیز که همانند بابیه با تفکرا التقاطی وراد عرصه سیاسی شده بودند،از یک سو در نفوذ استعمار سهیم بودند و از سوی دیگر نقش موثری در مشروعیت بخشیدن به رژیم پهلوی ایفا می کردند اما برخلاف بابیه که با تکیه زدن بر فلسفه تشیع و نظام مهدویت و با رویکردی دینی در مقابله با علما قرار گرفتند، بهائیان با تفکرات التقاطی خویش که متکی بر اندیشه های غیر دینی بود، در انجمن های فراماسونری اهداف خود را در چهار جهت متمرکز کردند: 1-در زمینه سیاسی،به لیبرالیسم و رفرمیسم، 2- در زمینه اخلاقی به دئیسم اعتقاد به خداوند منهای باور داشتن به پیامبران و کتب آسمانی) و صهیونیسم،3- در زمینه فرهنگی،به کاسموپولیتیسم(جهان وطنی)،4-در زمینه اجتماعی، تعصب نورزیدن به ارزش های مکتبی واعتقاد به تساهل.

استاد مطهری ازجمله روحانیونی بود که در مقابل تفکرات التقاطی این فرقه موضع گیری مناسبی را از خود نشان داد. وی با نگارش کتاب های مختلف قاطعانه در مقابل چنین اندیشه هایی ایستاد و با تکیه بر جریان فکری فقاهتی ولایتی، اسلام ناب را در مقابل تفکرات التقاطی گروه هایی ، چون بهائیت قرارداد. جریان فکری فقاهتی ولایتی بر محور فعالیت های فکری و فرهنگی استوار بود. این جریان ،پاردایم جدیدی را عرضه کرد که طبق آن اجرای احکام الهی منوط به قبضه قدرت سیاسی و اعمال حاکمیت از سوی فقهای جامع الشرایط بود. هم چنین این جریان به عنوان مبتکر اندیشه انقلاب اسلامی، اندیشه های التقاطی را به چالش کشاند و بهائیان رابه عنوان پشتوانه رژیم پهلوی در تنگنا قرارداد و مبانی و اصول اندیشه های آن ها را مردود و بی اعتبار ساخت. بیان این گونه اندیشه ها از سوی شاگردان امام خمینی، به دلیل تلاش های رژیم شاه برای به رسمیت شناختن فرقه ضاله بهائیت با طرح لایه انجمن های ایالتی و ولایتی در سال 1342 بود. سیاست اصلی شاه در این لایحه حمایت از بهائیت و صهیونیسم برای اسلام زدایی و مقابله با علما بود، به خصوص که با فوت مرجع شیعه ،آیت الله بروجردی، خلا بزرگی در تشکیلات روحانیت به چشمآیت الله بروجردی می خورد. نتیجه اجرای چنین لایحه ای ، نهایتا به حذف اسلام از قانون اساسی به منزله دین رسمی کشور و تسلط اقلیت های ضد اسلامی چون بهائیت بر امور کشور و نابودی سنت های اسلامی و حریم اخلاقی جامعه در تساوی حقوق زن و مرد منجر می شد ما با حضور به موقع و موضع گیری هوشیارانه امام خمینی  به عنوان مرجع شیعیان و جانشین آیت الله بروجرودی، توطئه ها خنثی شد . امام با تلگراف ها اعلامیه ها و سخنرانی های خویش علما و مردم را در مقابله با صهیونیم و بهائیت و رژیم پهلوی به صحنه کشاند و اولین پیروزی خویش را در مقابل این رژیم به دست آورد. ایشان در یکی از سخنرانی های خویش فرمودند:

این جانب حسب وظیفه شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم . قرآن کریم و اسلام در خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد در قبضه صهیونیست ها که در ایران در لباس بهائی ظاهر شدند، است و مدتی نخواهد گذشت که با این قدرت مرگ بار ،تمام اقتصاد این مملکت را با تایید عمال خود قبضه می کنندو ملت مسلمان را از هستی در تمام شئون ساقط می کنند. تلویزیون ایران، پایگاه جاسوسی یهود است و دولت ها ناظر آن هستند و آن را تایید می کنند ملت مسلمان تا رفع این خطرها سکوت نمی کنند و اگر کسی سکوت کند در پیشگاه خداوند قاهر ، مسئول و در این عالم محکوم به زوال است.

یکی از دلایل مهم مخالفت امام با این لایحه، وحدت بهائیان با صهیونیسم برای تثبیت قدرت رژیم پهلوی و تلاش آن ها برای مقابله با اسلام و علما بود. درحالی که جهان اسلام در غم اشغال فلسطین توسط اسرائیل فرو رفته و تمام تلاش خویش را برای کمک به مردم فلسطین به کار برده بود، بهائیان با حمایت از صهیونیسم تمام شرایط لازم را برای نفوذ آنها در ایران فراهم کردند. نها بهمنزلهآن ها به منزله عوامل اسرائیل در ایران فعالیت می کردند و با استفاده از تمامی امکانات دربار، ارتش و دولت ، در خدمت اسرائیل و برضد مسلمانان، خصوصا ملت ایران بودند به طوری که سران ارتش و دولت شاه سر سپرده و گوش به فرمان سازمان بهائیت و عوامل اسرائیل شده و اعتنایی به مقامات ایران نداشتند ساواک نیز که از جمع آوری کمک ها از سوی مردم برای مردم فلسطین جلوگیری و آن ها را ضبط می کرد و تظاهرات مردم ایران را علیه اسرائیل در هم شکست، باکمک بهائیان و دستگاه های تبلیغاتی و رسانه های گروهی ایران نیز در اختیار صهیونیسم بین المللی قرار گرفته و به نفع اشغالگران فلسطین و تجاوزکاران صهیونیستی فعالیت می کرد.

این گونه سیاست های ظالمانه ، علما را که در مقابله با رژیم پهلوی مصمم تر کرد و در این میان، نوک حملات ایشان متوجه بهائیان بود. روحانیونی چون شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد با تشکیل کانون هایی ، بحث و انتقاد از بهائیت را آغاز نمودند و در کنار این نقدها علیه اسرائیل نیز سخن گفتند. ساواک نیز در مقابل بازداشت علما توقیف روزنامه ها ، سرکوب تظاهرات جلوگیری از کمک برای مردم فلسطین و بازگذاشتن دست صهیونست های ایرانی را در جمع آوری کمک برای برگزاری مجالس شادی در کنیسه ها توسط یهودیان و فرستادن بودجه های کلان از ثروت و دست رنج ملت ایران را در دستور کار خویش قرار داد.

یکی دیگر از عوامل مخالفت روحانیت با بهائیان، مخالفت گسترده این فرقه با شیعه و دشمنی با مسلمانان بود. یکی از سران فرقه مزبور در ماه محرم گفته بود که عموم افراد بهائی باید سعی کنند از نزدیک شدن به این مسلمانان کثیف خودداری کنند، امیداورم در آتیه نزدیک، کمر مسلمانان را با فعالیت دائم و روز افزون خود بشکنیم و بهائیت را در ایران و جهان پیشرفت دهیم. آنها در کنار این دشمنی درصدد گسترش فساد و فحشا در جامعه ایرانی بر آمدند، زیرا تعهدی به فرهنگ ملی و هویت دینی نداشتند و خود را به رعیات اصول ملی خویش مقید نمی دانستند و نسبت به مردم خویش تعهدی نداشتند . آنها همانند صهیونیست ها تابع تفکر جهان وطنی(کاسموپولیتیسم) بودند. آنها با طرح تئوری انطباق و هم سازی با جوامع گوناگون با گریز از فرهنگ ملی ، بیشترین صدمات را به فرهنگ ایران زدند.

اسناد منتشر شده ساواک که از سوی اندیشمندان گردآوری شده است پرده از سیاست های ضد دینی این فرقه بر می دارد. در یکی از اسناد منتشر شده از فردی به نام سروان احمد نبیلی بهائی افسر تیپ جام یاد شده که وی ضمن اشاعه و تبیلغ مذهب بهائی دربین مردم و خصوصا افسران و درجه داران این تیپ ، مرتکب فحشا نیز می شد. همچنین یکی از اقدامات او تجارت قاچاق انسان و تحویل دختران ایرانی به شیخ حمدان، معاون نخست وزیر امارت بوده است .

 سخنرانی ها ، اعلامیه ها و تلگراف های امام به علما و عکس العمل شدید ایشان در مقابل بهائیان ، دانشجویان را نیز به چالش با رژیم پهلوی کشاند. آن ها همواره از رهنمودها و راهنمایی های مستقیم و غیر مستقیم امام برخوردار بودند. پیام های امام به دانشجویان برون مرزی در ایران تجدید چاپ می شد و در سطح گسترده ای انتشار می یافت و دانشجویان نیز از طریق نامه و پیکی که گاهی به نجف می فرستادند امام را در جریان کامل آن چه در ایران روی می داد، قرارمی دادند. نامه ای که یکی از دانشجویان دانشگاه پهلوی شیراز در اعتراض به بهائیان به امام نوشته است بازگو کننده میزان ارتباط و یک دلی دانشجویان با امام است. در این نامه از بهائیان به عنوان مزدور و عامل استعمار وصهیونیسم یاد شده است. هم چنین نویسنده به حمایت آن ها از ژریم پهلوی اشاره کرده و از باشگاه حافظ که یکی از مراکز مهم فراماسونری و جاسوسی در ایران است و بهائیان آن را اداره می کنند، یاد نموده و از سیاست های خائنانه آن ها پرده برداشته و به حضور گسترده بهائیان در حکومت پهلوی اشاره می کند. در بخشی از این نامه آمده است:

کشوری که نخست وزیرش آقای عباس هویدا، وزیر جنگش آقای سپهبدصنیعی، وزیربهداریش آقای شاهقلی، وزیر آب و برقش آقای روحانی و طبیب مخصوص شاهش آقای سپهد ایادی، همه بهائی واز افراد وابسته به تشکیلات جاسوسی بهائیت وصهیونیسم می باشند، کشوری که خریدار واپس زده های اسرائیلی است، و خلاصه در کشوری که پست ها و مراکز حساس به وابستگان به صهیونیسم تقدیم می گردد و روز به روز رشته های مهم صنعتی و تأسیسات بزرگ کشاورزی به دست آنها سپرده می شود،نه تنها این اقدام شاه(بخشیدن زمین به بهائیان شیراز برای ساختن احرامگاه) در شیراز بعید نیست، بلکه باید انتظار آن را داشت که نقشه های بدتر از آن هم طراحی گردد و عامل پیشگان، موبه مو اجرا کنند.

این گونه همدلی ها و همکاری های دانشجویان با امام علیه رژیم پهلوی، استعمار و عاملان صهیونیسم بود که نهایتاً موج گسترده انقلاب را در دانشگاه ها ایجاد کرد. هم چنین وحدت بین علما و دانشجویان و مردم بود که صدای رسای حضرت امام را حتی به گوش کشورهای اسلامی رساند و آن ها نیز بهائیان را به عنوان مزدوران صهیونیسم و استعمار شناخته و نام فرقه مزبور را در لیست سیاه قرار دادند. جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر در سال 1349 بهائیان را جاسوس اسرائیل در جهان معرفی کرد و دفتر دبیر کل العالم الاسلامیه در اسفند1352 در مکه طی اعلامیه ای معامله با اسرائیل  و بهائیان را تحریم و از کشورهای  مسلمان خواست تا فعالیت های این فرقه را در کشورهای خود تحریم کنند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بسیار از بهائیان با سرخوردگی کامل، از ایران خارج شده و امروزه در کنار صهیونیسم و دشمنان انقلاب اسلامی، همواره در حال طرح و نقشه و توطئه علیه جمهوری اسلامی هستند.

نتیجه

استبداد همان پدیده ای که در طول تاریخ ایران، مسیر طبیعی خود را بدون هیچ مانعی طی نمود و ایرانیان نیز بدان خو کرده بودند، در عصر قاجار با پدیده ای دیگر به نام استعمار همراه شد و بستر مناسبی را برای ورود کشورهایی چون انگلستان که در پی کسب منافع اقتصادی خاورمیانه بودند، فراهم کرد. اما از همان آغاز، این دو پدیده با یک مانع جدی به نام علمای شیعه روبه رو شدند، علما در عصر قاجار بر خلاف دوران قبل که در کنار حاکمیت قرار داشتند، روز به روز از سلاطین قاجار فاصله گرفتند و با قدرت استبداد و استعمار به مبارزه پرداختند.انگلیسی ها برای حفظ جایگاه خویش از هرگونه حربه برای ضربه زدن به علمای شیعه استفاده نمودند. مطالعه اسناد و مدارک این دوره نشان می دهد انگلیسی ها از تمام بحران های موجود در ایران، از جمله اختلاف بین علمای اخباری و علمای اصولی شیعه که از درون این اختلافات، فرقه های بابیه و بهائیت بیرون آمد، به نفع خویش استفاده می کردند. انگلیسی ها با حمایت از این فرقه ها و تشویق آن ها به حضور در محافل ماسونی، به حیات سیاسی خویش در ایران تا پایان حکومت پهلوی ادامه دادند، اما در این میان، علمای شیعه نیز در این دوره، فعال تر از گذشته، نه تنها در مقابل استبداد و استعمار، آگاهانه و هوشیارانه عمل کردند، بلکه در مقابل سرسپردگان آن ها نیز کوچک ترین غفلتی از خود نشان ندادند. نتیجه چنین تلاشی نه تنها حذف استبداد و استعمار در ایران بود، بلکه با پیروزی انقلاب اسلامی بهائیان نیز به آرزوی دیرینه خویش مبنی بر به رسمیت شناختن فرقه بهائیت در ایران نرسیدند و رهبران آن ها با ناکامی از ایران خارج شدند.


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه دوم مهر 1388 - 10:22

لينك ثابت |

فرجام مسیح (ع)در آثار بهائی
بسم الله الرحمن الرحیم

فرجام مسیح(علیه السلام) (نسخه ویرایش شده و نهایی)

چکیده
در مقاله حاضر با توجه به مبنای مشترک "اگر حقیقتا دین اسلام و آیین بهایی هر دو از سوی خدایی یکتا و حکیم آمده اند نباید با یکدیگر تناقضی داشته باشند" با یک مقایسه تطبیقی به بررسی فرجام مسیححضرت مسیح (ع) علیه السلام از نگاه مصادر اسلامی و بهایی پرداخته و نشان داده شده است که گزارش این دو آیین به هیچ عنوان با یکدیگر سازگار نیست. سپس به نقد و بررسی تلاشهای یکی از مبلغین بزرگ بهایی در راستای رفع تناقض فوق، پرداخته میشود و عدم موفقیت این تلاشها اثبات خواهد گردید. فصل الخطاب این مطلب نقل قولی از منابع دست اول بهایی است که روشن میسازد مصادر بهایی در این زمینه حتی با خود نیز تناقض دارند.

کلید واژه ها: حضرت عیسی بن مریم ،مسیح ع – صلیب – قرآن – آیین بهایی- اشراق خاوری






مقدمه:

ابتدا به صورت اجمالی سه مقدمه ای که پیشتر در مقاله‌ی" آتش بس با شیطان" عنوان شد یادآوری میگردد، ‌چرا که در این مقاله نیز اساس سخن بر همین اساس استوار است.

1- شارع ادیان الاهی یکتاست.
2- ادیان الاهی مصدق یکدیگرند.
3- ادیان الاهی با یکدیگر تناقض ندارند.

ادله این سه گزاره در مقاله فوق الذکر ارائه شده است که نیازی به نقل مجدد آنها وجود ندارد. اما بد نیست به عنوان شاهد صدق کلام، جملات زیر از رهبران بزرگ بهایی ذکر شود:

«تعالیم این ظهور به قدر رأس شعره‌ای از حقایق مودوعه در شرایع قبل انحراف نداشته و عظمت این ظهور به قدر خردلی از نفوذ و روح ایمانی که آن ادیان بوجود آورده‌اند نمیکاهد» ( جناب شوقی افندی ، دور بهایی ص 32)

« حق جل جلاله در هر ظهور تصدیق کتب خود را که از قبل نازل شده نموده چنانچه رسول الله روح ما سواه فداه تصدیق تورات و انجیل را فرموده اند و هم چنین در این ظهور تصدیق فرقان و مادونه از کتب مقدسه شده» (جناب بهاء الله ، مائده آسمانی جلد 8 ص 151)

آنچه ما از خدایی حکیم – که آیین اسلام و بهایی او را معرفی میکنند - میشناسیم این است که اگر او به راستی هر دو دین را فرو فرستاده است نباید در کلمات خود تناقض داشته باشد و گمان بر این است که هر انسان معتقد به خدا نیز- فارغ از دین خود- این مفهوم را باور داشته باشد، چرا که تناقض گویی عقلا مذموم است و به ساحت مقدس خدا راهی ندارد.


1- فرجام مسیح علیه السلام ، گزارش خداوند متعال:

خداوند متعال در گزارشی که از فرجام حضرت مسیح علیه السلام می دهد می فرماید:

فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلیلاً * وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظیماً * وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ لَفی‏ شَکٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ یَقیناً * بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکیماً *
(سوره مبارکه نساء آیات 155 تا 158)

پس به سزاى پیمان‏شکنى‏شان، و انکارشان نسبت به آیات خدا، و کشتار ناحقّ آنان از انبیا، و گفتارشان که: «دلهاى ما در غلاف است» [لعنتشان کردیم‏] بلکه خدا به خاطر کفرشان بر دلهایشان مُهر زده و در نتیجه جز شمارى اندک از ایشان ایمان نمى‏آورند.* و نیز به سزاى کفرشان و آن تهمت بزرگى که به مریم زدند * و گفته ایشان که: «ما مسیح، عیسى بن مریم، پیامبر خدا را کشتیم»، و حال آنکه آنان او را نکشتند و مصلوبش نکردند، لیکن امر بر آنان مشتبه شد و کسانى که در باره او اختلاف کردند، قطعاً در مورد آن دچار شکّ شده‏اند و هیچ علمى بدان ندارند، جز آنکه از گمان پیروى مى‏کنند، و یقیناً او را نکشتند * بلکه خدا او را به سوى خود بالا بُرد، و خدا توانا و حکیم است*


خداوند متعال در این آیات مبارکه - که صحت انتساب کلام به او مورد پذیرش بهاییان و مسلمانان است - به روشنی از عدم به قتل رسیدن یا به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح (ع) یاد میکند... اشاره میکند کسانی که چنین پنداشته‌اند امر برایشان مشتبه شده است و جز از گمان پیروی نمیکنند. در عین حال گفتار یهودیانی را که معتقد بودند مسیح را به صلیب کشیده اند- در کنار کفر و پیمان‌شکنی‌ و سایر مظالمشان-‌ مایه‌ی شقاوت آنان می‌داند. در انتهای آیات نیز تاکید میکند که قطعا حضرت مسیح کشته نشده اند و خدا او را عروج داده است.

این گزارشی است که همگان معتقدیم خدایی حکیم از ادعای به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح داده است ، اما بر خلاف این گزارش به نظر میرسد مصادر بهایی اعتقاد دیگری در این زمینه دارند:


2- فرجام مسیح علیه السلام در مصادر بهایی

بهاییان بر خلاف گزارش خدا در قرآن معتقدند که حضرت مسیح به صلیب کشیده شده و مقتول شده است. گمان میکنم که نقل‌های زیر هر حقیقت‌پژوهی را قانع خواهد کرد:


نقل اول:
مکاتیب عبدالبهاء ج 1 ص 443

هو اللّه
ای احبّای الهی این جهان ترابی و خاکدان فانی آشیان مرغ خاکی است و لانه خفّاش ظلمانی نه طیر الهی، ملاحظه فرمائید که طیور حدائق قدس و نسور حظائر انس در هیچ عهدی در این گلخن فانی آرمیدند و یا از شاخسار آمال گلی چیدند و یا دمی راحت و آسایش دیدند و یا آنکه مسرّت جان یافتند و فسحت وجدان جستند؟ هر صبحی را شام تاریک دیدند و هر شامی را وقت سرگردانی و بی سر و سامانی یافتند. گاهی غل و زنجیر یوسفی اختیار نمودند و گاهی تلخی شمشیر چون سیّدحصور به کمال سرور چشیدند، دمی آتش جانسوز نمرود را گلستان یافتند و گهی صلیب و دار یهود را اوج آرزوی دل و جان ملاحظه نمودند ، وقتی نیش ستمکارانرا نوش یافتند و زمانی تیر و تیغ یزیدان را مرهم زخم دل ناتوان.


نقل دوم:
قرن بدیع ص 378 (در ذکر واقعه از دنیا رفتن برادر بیست و دوسالهء حضرت عبدالبهاء مینویسد) :

در مناجاتی که از قلم اعلی در وصف آن غصن دوحهء بقا نازل، شهادت آن نفس مقدّس را بمثابهء قربانی فرزند حضرت خلیل در سبیل ربّ جلیل و جانبازی حضرت روح بر صلیب و شهادت حضرت سیّد الشهداء در ارض طفّ که در ادوار سابقه و ظهورات ماضیه موجب تطهیر و نجات احزاب و ملل مختلفه بوده، در این عصر اعظم علّت حیات عالم و حصول وحدت اصلیّه در انجمن بنی آدم شمرده اند.


نقل سوم:
گلزار تعالیم بهایی ص ٤٩٤

١٤- " حیات و بقای اشخاص ناسوتی بالنّسبه به بقا و حیات ملکوتی ، حیات گفته نمیشود .اگر این حیات جسمانی اهمیّتی داشت حضرت مسیح قبول صلیب نمی نمود . این حیات پنج روزه همه غم و غصّه است . هر روزی غم آمالی یا داغ عزیزی یا حادثه عجیبی است .این چه حیاتی است . حیات حیات ابدیّه است ". ( به نقل از ص ١٠ ج ٢ بدائع الآثار)


نقل چهارم:
منتتخباتی از مکاتیب ج 1 ص 41

چون حضرة مسیح در بیست قرن پیش ظاهر شد با وجود آنکه یهود در نهایت انتظار ظهور آنحضرت بودند و هر روز دعا میکردند که خدایا ظهور مسیح را تعجیل نما و گریه میکردند لکن بعد از طلوع آن شمس حقیقت انکار کردند و بنهایت عداوت بر خواستند و عاقبت آن روح الهی و کلمة اللّه را بصلیب زدند


نقل پنجم:
مفاوضات ص 32:

حضرت مسیح وقت شهادت و صعود سی و سه سال داشتند

نقل ششم:
خطابات عبدالبها ج 2 ص 37

ما باید بجان و دل بکوشیم تا این عداوت و بغضا محو شود و این جدال و قتال بکلّی زائل گردد و نصیحت روح القدس این است که بر قدم مسیح مشی و سلوک نمائیم انجیل را بخوانیم ببینیم که حضرت مسیح محبّت محض بود حتّی در بارهء قاتلین بالای صلیب دعا فرمود که خدایا از اینها در گذر زیرا نمیدانند نادانند اگر میدانستند چنین نمیکردند. ببینید مظاهر الهیّه چه قدر مهربانند که بر صلیب طلب مغفرت قاتلان می فرمایند.

نقل هفتم:
ص72 نطق مبارک در حیفا ٢٤ محرّم ١٣٣٢
وقتی که مسیح را بر صلیب زدند دوازده نفر شاگرد داشت یکی او را سه دفعه انکار کرد و دیگری بجهت دراهم معدوده او را فروخت با وجود این حالا ببینید که چه اهمّیّتی پیدا کرده است. امّا جمال مبارک در وقت صعود اقلّاً یک کرور نفوس بودند که جان خود را فدای او میکردند این فکر ها که شما دارید در همان اوقات بود حتّی بدرجه ئی بحضرت مسیح اهمّیّت نمیدادند که معلوم نیست کجا او را دفن کرده اند اینقدر بی اعتنائی بوده.

نقل هشتم
مائده آسمانی ج6 ص 34

پس از صعود حضرت مسیح روحی لمظلومیّته الفداء مدینه اورشلیم که محلّ شهادت و مدفن آنحضرت واقع مرکز روحانی حواریین و محلّ توجّه عموم مؤمنین و مقرّ اوّلین کنیسه مسیحیان در تحت ریاست یکی از برادران آن حضرت گردید


تعداد نقلهایی که از اعتقاد مصلوب شدن و کشته شدن مسیح علیه السلام در مصادر بهایی حکایتگری میکند بیش از موارد فوق است اما به ذکر همین موارد بسنده میشود چرا که برای طرح سوال در ذهن یک انسان حقیقت‌مدار کافی است.


چگونه میتوان پذیرفت خدای حکیمی که خود خالق راستی و درستی است،‌ در گزارشهایی که برای بندگان خود توسط فرستادگانش بیان کرده است به تناقض گویی بیافتد؟
یک بار به شدت اعتقاد به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح را رد کند و آن را ناشی از جهل بداند و پس از گذشت چندین قرن نظرش عوض شود و برای مردمان از دعایی سخن بگوید که مسیح بر صلیب برای قاتلانش زمزمه میکرد!؟
آیا خدایی که ما میشناسیم چنین خدایی است؟

به هر حال آنچه در عالم اتفاق افتاده فقط یکی از این دو حالت است،‌ یا حضرت مسیح به صلیب کشیده شده اند یا نشده اند...
یا باید بپذیریم یکی از این دو گزارش از خدا نیست و یا با منتسب کردن هر دو گزارش به خداوند حکیم بایست قائل شد او نیز خود نمیدانسته است که بالاخره بر سر پیامبرش چه آمده است و در واقع، امر برای او مشتبه شده است نه دیگران.
... البته خدایی که همه ما به او معتقدیم این گونه نیست.

3-تلاشهای جناب اشراق خاوری

در میان بزرگان بهایی، جناب اشراق خاوری ظاهرا متوجه این تناقض عجیب شده است و در کتاب رحیق مختوم، در شرح جمله‌ی «‌ الروح اذ صعد الی الله » تلاش زیادی کرده که این تناقض را رفع کند. او -که الحق ید طولایی در زمینه توجیه سازی برای تناقضات دارد- ‌دلایلی ارائه میکند که در نهایت بر اساس آن نتیجه بگیرد که حضرت مسیح به صلیب کشیده شده اند. این دلایل در پنج بخش به ترتیب بیان او طرح و بررسی میشود:


الف- اختلاف در آراء مفسرین قرآن

جناب اشراق خاوری در ابتدای کلام خود نظریات پاره ای از مفسرین را پیرامون ماجرای به صلیب کشیده شدن مسیح نقل میکند( به صورت مشخص به اقوال: طبری – بیضاوی – ثعلبی – فخر رازی – مسعودی- ابن ودیع یعقوبی – ابن خلدون- صاحب رسائل اخوان الصفا و مرحوم فیض کاشانی اشاره میکند) و در انتها مینویسد:

«از آنچه ذکر شد معلوم میشود که عموم علمای اسلام به ظاهر معنای و ماقتلوه الخ قائل نبوده و چنانچه دیدیم عقیده بعضی اثبات صلب مسیح است.» رحیق مختوم جلد 1 ص 199


در پاسخ میگوییم:

اولا- نظریات مفسرین برای یک مسلمان به خودی خود دلیل شرعی نیست. چه رسد به وقتی که مفسری که از آن یاد میشود شیعه هم نباشد و عقاید خود را از امامان شیعه (که به اعتراف پیشوایان بهاییان) راه هدایتند اخذ نکرده باشد، آیه‌ی قرآن صریح است و با ذکر آراء شارحین معنا را نمیتوان دگرگون کرد.
ثانیا- وقتی به نقل قولهایی که ایشان اشاره کرده اند دقت بیشتری شود میزان صحت استنباطشان بیشتر معلوم میگردد چرا که در میان تمام این نقلها، تنها نقل دو نفر مبنی به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح است (صاحب رسائل اخوان الصفا و مرحوم فیض کاشانی) و سایرینی که ایشان از آنها ذکر کرده است ( یعنی: طبری، بیضاوی، ثعلبی، فخر رازی، مسعودی، ابن ودیع یعقوبی و ابن خلدون ) در اصل عدم تصلیب حضرت مسیح علیه السلام اختلافی ندارند و تنها پیرامون جزئیات ماجرا اقوالی متفاوت آورده اند.
اما درباره دو نقلی که ایشان به عنوان مؤید تصلیب مسیح علیه السلام نقل میکنند:
مطلبی که در بخش مورد نظر رسائل اخوان الصفا آمده است اساسا دارای منبع مشخصی نیست و بلکه از قرائن برمی آید که این منبع نامعلوم اسلامی نیست چرا که از زبان حضرت مسیح علیه السلام چنین نقل کرده است:

« من به سوی پدر خود و پدر شما باز میگردم!»

( شاید در فرصتی دیگر با یک مطالعه تطبیقی نشان دادیم که خود این اعتقاد نیز مشابه اعتقاد به تصلیب مورد رد قرآن است و نمیتواند منبعی اسلامی داشته باشد!)

از این نقل بی منبع که بگذریم نقل قول ایشان از مرحوم فیض کاشانی تامل برانگیزتر از همه است. اشراق خاوری مینویسد:

«مرحوم فیض کاشانی میفرماید که ناسوت مسیح مصلوب شد و لاهوتش عروج نمود»

به راستی متحریان حقیقت باید بیایند و راستگویی را از جناب اشراق خاوری بیآموزند!
وقتی به تفسیر جناب فیض کاشانی ( تفسیر صافی ) مراجعه میکنیم می بینیم نوشتار جناب فیض چنین است:

«وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ» قیل لما وقعت تلک الواقعة اختلف الناس.
فقال بعض الیهود:
انه کان کاذباً فقتلناه حقاً و تردد آخرون
فقال بعضهم:
ان کان هذا عیسى علیه السلام فأین صاحبنا
و قال بعضهم:
الوجه وجه عیسى علیه السلام و البدن بدن صاحبنا
و قال من سمع منه ان اللَّه یرفعنی إلى السماء:
رفع إلى السماء
و قال قوم:
صلب الناسوت و صعد اللاهوت
« ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ» و لکنهم یتبعون الظن « وَ ما قَتَلُوهُ یَقِیناً»

ترجمه عبارات فوق این است:

آیه قرآن: « و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه» گفته شده است که وقتی آن واقعه اتفاق افتاد مردمان اختلاف نظر پیدا کردند:
بعضی از یهود گفتند:
او( مسیح) دروغگو بود و ما او را به راستی کشتیم. و دیگران تردید کردند. برخی گفتند:
اگر این عیسی است پس صاحب ما کجاست؟
برخی گفتند:
صورت صورت عیسی است و بدن بدن صاحب ما.
آن کس که از او( مسیح ) شنیده بود که خدا مرا به آسمان عروج میدهد گفت:
به آسمان عروج کرده است.
و قومی گفتند که :
صلب الناسوت و صعد اللاهوت
« و هیچ علمى بدان ندارند، جز آنکه از گمان پیروى مى‏کنند، » و یقیناً او را نکشتند.
تفسیر الصافی، ج‏1، ص: 517

روشن است که اشراق خاوری یکی از نظراتی که در مورد مسیح گفته شده را به شخص مرحوم فیض کاشانی نسبت داده است و هر بهایی منصفی باید شرمنده باشد از این که بزرگ مبلغشان چنین، دروغ پرداخته است.
دوستان عزیزی که مایلند عقائد فیض کاشانی در این زمینه را از زبان خود او – و نه منابع موثق دیگر!- بشنوند به تفسیر صافی جلد1 ص342 مراجعه فرماییند.


ب – معنایی نوین:

آقای اشراق خاوری پس از این دروغپردازی دست به ابداع زده و معنایی نوین برای آیه قرآن مطرح میکند. او مینویسد:

« اگر چه در ظاهر یهود مسیح را مقتول و مصلوب کردند ولی چون نتیجه ای را که در نظر داشتند حاصل نشد خداوند برای تنبیه آنها میفرماید: و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم یعنی در حقیقت یهود عیسی را نکشتند و بدار نزدند ولکن شبیه کرده شد بآنها یعنی آنها خیال کردند که قتل و صلب ظاهری سبب اطفاء نور خداوندی است و چون بر اثر صلب و قتل ظاهری نور الهی که در مصباح عیسوی میدرخشید خاموش نشد و یهود به مقصود نرسیدند پس و ماقتلوه و ماصلبوه الخ. »

این معنای آیات قرآن از نگاه مبلغ بزرگ بهایی است. او معتقد است که چون قتل پیامبر خدا باعث خاموشی نور خداوند نمیشود خدا به رغم انف یهود فرموده است که در واقع مسیح به دار زده نشد و فقط برای آنها شبیه کرده شد(؟). اما آیا ایشان در برداشت خود یک نکته مهم را در آیات قرآن فراموش نکرده است؟

فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلیلاً * وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظیماً * وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ لَفی‏ شَکٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ یَقیناً * بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکیماً *
(سوره مبارکه نساء آیات 155 تا 158)
پس به سزاى پیمان‏شکنى‏شان، و انکارشان نسبت به آیات خدا، و کشتار ناحقّ آنان از انبیا، و گفتارشان که: «دلهاى ما در غلاف است» [لعنتشان کردیم‏] بلکه خدا به خاطر کفرشان بر دلهایشان مُهر زده و در نتیجه جز شمارى اندک از ایشان ایمان نمى‏آورند.* و نیز به سزاى کفرشان و آن تهمت بزرگى که به مریم زدند * و گفته ایشان که: «ما مسیح، عیسى بن مریم، پیامبر خدا را کشتیم»، و حال آنکه آنان او را نکشتند و مصلوبش نکردند، لیکن امر بر آنان مشتبه شد و کسانى که در باره او اختلاف کردند، قطعاً در مورد آن دچار شکّ شده‏اند و هیچ علمى بدان ندارند، جز آنکه از گمان پیروى مى‏کنند، و یقیناً او را نکشتند * بلکه خدا او را به سوى خود بالا بُرد، و خدا توانا و حکیم است*

خداوند متعال در آیات مبارکه فوق چند مطلب را در کنار یکدیگر طرح کرده و آنها را مایه‌ی شقاوت یهود دانسته است:

1- پیمان شکنی
2- انکار آیات خدا
3- کشتار ناحق انبیاء
4- گفتارشان مبنی بر دلهای ما در غلاف است.
5- کفرشان
6- تهمتی که بر مریم مقدس زدند
7- گفتار ایشان که ما مسیح را کشتیم و به صلیب کشیدیم... ( و سپس خدا توضیح داده است که چنین نشد و آنها تنها پنداشته‌اند که او را کشته و به صلیب کشیده اند.)

ظاهرا آقای خاوری فراموش کرده است که در این آیات تنها از مسیح علیه السلام سخن به میان نیآمده است و دقیقا در کنار کشتار انبیاء اعتقاد به قتل مسیح ع مذموم شمرده شده است. باید از این مبلغ بزرگ پرسید که مگر در دیدگاه شما یهودیان توانستند نور خداوندی را در مورد سایر پیامبران او خاموش کنند که خدا از قتل آنها یاد کرده است؟ تز شما از آنجایی که قتل هیچ کدام از انبیاء‌ نباید مایه خاموشی نور خداوند بشود، خدا برای تنبیه و تنبه یهود باید میگفت که هیچ کدام از انبیا کشته نشدند!
اما در این میان خداوند تنها قتل مسیح ع را انکار کرده و فرموده است که اعتقاد به مصلوب شدن مسیح در کنار به قتل رسانیدن انبیا هر دو مایه شقاوتند.
لذا این تلاش نیز راه به جایی نمیتواند ببرد...

ج- استبعاد

یکی از جالب ترین گفته های مبلغ شهیر بهایی جمله زیر است:
«حقیقتا انسان متعجب میشود. چرا؟ زیرا میبیند یهود معترفند که عیسی ناصری را که دعوی مسیحیت مینمود بفتوای حنانیا رئیس کهنه[= کاهنان] گرفته بدار آویختند . مسیحیین که معتقد بعیسی میباشند نیز اقرار دارند که یهودیان خداوند ما عیسی را گرفتند و مصلوب ساختند . قاتل به قتل خود معترف اصحاب مقتول نیز بجنایتی که از قاتلین سرزده اقرار میکنند. در این میان مسلمین برای این که معنی آیات مقدسه قرآنیه را نفهمیده اند در بین قاتل و اصحاب مقتول واسطه شده میگویند اقرار یهود به قتل مسیح دروغ... اقرار مسیحیین به این که یهود مسیح را کشته اند نیز دروغ است. ما راست میگوییم...»

مسلمانان این کلام را از خود ابداع نکرده اند و این صریح کلام خداست. بد نیست آقای خاوری کمی می اندیشیدند که اگر واقعا خدای متعال میخواست بگوید:

مسیح کشته نشد
به دار آویخته نشد
یهود و نصاری اشتباه کردند که این گونه پنداشتند
و کسانی که در این باره اختلاف کردند جاهلند...

دیگر چگونه باید میگفت که ایشان بپذیرند و دیگران را متهم به نافهمی آیات قرآن نکنند؟!!!



د – استناد به برخی آیات قرآن

جناب خاوری برای نیل به هدف خود به برخی آیات قرآن و پاره ای از احادیث نیز متمسک شده است. جناب خاوری به دو دسته از آیات استناد کرده است:

دسته اول آیاتی است که بر مرگ همگان دلالت میکند و نتیجه گرفته اند که مسیح ع را نباید خالد در دنیا و مستثنی از مرگ دانست. «کل نفس ذائقه الموت» سوره آل عمران آیه 185 یا این که هیچ فردی خالد نیست... «و ما جعلنا للبشر من قبلک الخلد» سوره انبیاء آیه 34 و سر انجام این که حتی خود حضرت عیسی ع هم قائل است که روزی خواهد مرد: « والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا » سوره مریم آیه 33

پاسخی که باید داد واضح است:
این گفتار آقای خاوری دقیقاً‌ صحیح است. ما نیز به استناد همین آیات معتقدیم که بالاخره روزی مرگ، مسیح علیه السلام را در بر خواهد گرفت و آن حضرت نیز چون دیگران روزی خواهند مرد. اما مشکل در این جاست که این آیات به هیچ عنوان به فرارسیدن مرگ مسیح ع و آن هم نه مرگ عادی که" قتل بر روی صلیب " دلالت نمیکند. اگر ایشان یا هر بهایی منصفی به راستی در صدد رفع تناقض یاد شده هستند بایستی آیه‌ ای را نشان دهند که نشان دهد مسیح کشته شده است.

دسته دوم استنادات ایشان مربوط به دو آیه دیگر از قرآن است که در آنها خداوند از لفظ "توفّی" برای مسیح علیه السلام استفاده کرده است:

ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَنی‏ بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهیداً ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنی‏ کُنْتَ أَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهیدٌ (آیه 117 سوره مائده)

[حضرت مسیح در روز قیامت در پاسخ سوال خدا که آیا تو به مردمان گفتی که مرا و مادرم را خدا بپندارید؟ می گوید‏] .... جز آنچه مرا بدان فرمان دادى به آنان نگفتم .[گفته‏ام‏] که: خدا، پروردگار من و پروردگار خود را عبادت کنید، و تا وقتى در میانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون مرا توفّی کردی، تو خود بر آنان نگهبان بودى، و تو بر هر چیز گواهى


إِذْ قَالَ اللَّهُ یَاعِیسىَ إِنىّ‏ِ مُتَوَفِّیکَ وَ رَافِعُکَ إِلىَ‏َّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ جَاعِلُ الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذِینَ کَفَرُواْ إِلىَ‏ یَوْمِ الْقِیَمَةِ ثُمَّ إِلىَ‏َّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیمَا کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (آیه 55 سوره آل عمران)

هنگامى که خدا گفت: «اى عیسى، من تو را توفّی میکنم و به سوى خویش بالا مى‏برم، و تو را از [آلایش‏] کسانى که کفر ورزیده‏اند پاک مى‏گردانم، و تا روز رستاخیز، کسانى را که از تو پیروى کرده‏اند، فوق کسانى که کافر شده‏اند قرار خواهم داد آن گاه فرجام شما به سوى من است، پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى‏کردید میان شما داورى خواهم کرد.


جناب اشراق خاوری "توفی" را به معنای میراندن ترجمه کرده اند و سپس نتیجه گرفته اند که :

« حال اگر چنانچه عوام مسلمین میگویند آیه و ما قتلوه دلالتی بر عدم موت مسیح میکند نمیدانم درباره آیات مبارکات مزبوره که بافصح [= به فصیح ترین] بیان مثبت[اثبات کننده‌ی] موت مسیح است چه خواهند گفت؟ »

درباره استدلال اخیر باید گفت:

در رسم علمی مردمان حقیقت جوی جهان این است که وقتی معنای یک کلمه را نمیدانند به کتاب لغت مراجعه میکنند. زبانشناسان عرب کلمه "توفّی" را این گونه معنا کرده اند:

و تُوُفِّیَ فلان و تَوَفَّاه الله إذا قَبَضَ نَفْسَه، و فی الصحاح: إذا قَبَضَ رُوحَه، و قال غیره: تَوَفِّی المیتِ اسْتِیفاء مُدَّتِه التی وُفِیتْ له و عَدَد أَیامِه و شُهوره و أَعْوامه فی الدنیا.
و تَوَفَّیْتُ المالَ منه و اسْتوْفَیته إذا أَخذته کله.
(لسان‏العرب ج : 15 ص : 398 )

نتیجه این که در زبان عربی "توفی" به معنی اخذ و قبض کامل و برگرفتن یا به تمام رسانیدن و کامل شدن است و اگر برای مرگ هم از این لفظ استفاده شده است از آن جهت است که خدا در زمان مرگ جان را اخذ میکند یا این که مهلت فرد در دنیا به تمامی خویش میرسد و تکمیل میشود؛ بنابراین هر جا که این لفظ وجود داشته باشد نمیتوان آن را به معنای مرگ دانست و به عبارت ساده تر مرگ، نوعی از توفی هست اما هر توفی نمی تواند مرگ باشد.( هر گرودیی گرد است ولی هر گردی گردو نیست.)

بد نیست برای مزید اطمینان اضافه شود که در قرآن هم از همین لفظ برای غیر مرگ استفاده شده است. جایی که خداوند متعال به خواب اشاره میکند... وَ هُوَ الَّذی یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ( آیه 60 سوره انعام ) یعنی: و اوست کسى که شبانگاه، روح شما را برمى‏گیرد و آنچه را در روز به دست آورده‏اید مى‏داند. از این رو مترادف گرفتن توفی با مرگ (اگر از غرض ورزی مترجم حکایتگری نکند) از ناآشنایی او نشان دارد .
از آنچه گفته شد میتوان نتیجه گرفت معنای آیات مورد استناد بدین گونه است:
خداوند متعال میفرماید حضرت مسیح را از زمین برگرفته است و به سوی خود بالا برده است...

اما از این مساله هم که بگذریم باز سوال اساسی باقی است... گیریم که خداوند در این آیات به مرگ مسیح هم اشاره کرده باشد، باز هم از این آیات مقتول شدن یا مصلوب شدن مسیح که موضوع گفتگوی است اثبات نمیشود.

هـ - استناد به احادیث:

آقای اشراق خاوری در آخرین مساعی خود با استناد به سه حدیث برداشت کرده اند که حضرت مسیح از دنیا رفته است.

روایت اول: ایشان از مجلد سوم کتاب طبقات ابن سعد روایت میکنند که امام مجتبی علیه السلام پس از به شهادت رسیدن امیرمؤمنان علیه السلام خطبه ای خواندند و در ضمن آن فرمودند:

« قد قبض اللیلة رجل لم یسبقه الأولون و لا یدرکه الآخرون قد کان رسول الله ص یبعثه البعث ( یعنی آن حضرت را بغزوات میفرستادند) فیکنفه جبرائیل عن یمینه و میکال من شماله فلا نبتنی (یعنی برنمیگشت) حتى یفتح الله له و و ما ترک إلا سبعماة درهم أراد أن یشتری بها خادما و لقد قبض فی اللیلة التی عرج فیها بروح عیسى ابن مریم لیله سبعین و عشرین من رمضان... ‏ »


پاسخ:
اولاً لزوماً از عبارت "روح مسیح عروج داده شد" نمیتوان برداشت کرد که در این شب مسیح علیه السلام مرده است. گمان می‌کنم با قاعده‌ی « اثبات شیء‌نفی ما عدا نمیکند » آشنا باشید. اگر اثبات شد که روح مسیح در این شب عروج داده شده ، این به معنی نفی عروج بدن او نخواهد بود.
ثانیا همین روایت در مصادر شیعی به گونه ای نقل شده است که کمی بحث را روشنتر میکند. در عبارت مصادر شیعی ( که طبعا از نظر اهل بها نیز بایستی موثقتر از اهل سنت باشد) آمده است که این همان شبی است که « عرج بعیسی بن مریم» (مسیح عروج داده شد نه روح مسیح علیه السلام) :

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ قُبِضَ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ رَجُلٌ مَا سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ لَا یُدْرِکُهُ الْآخِرُونَ إِنَّهُ کَانَ لَصَاحِبَ رَایَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ یَمِینِهِ جَبْرَئِیلُ وَ عَنْ یَسَارِهِ مِیکَائِیلُ لَا یَنْثَنِی حَتَّى یَفْتَحَ اللَّهُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا تَرَکَ بَیْضَاءَ وَ لَا حَمْرَاءَ إِلَّا سَبْعَمِائَةِ دِرْهَمٍ فَضَلَتْ عَنْ عَطَائِهِ أَرَادَ أَنْ یَشْتَرِیَ بِهَا خَادِماً لِأَهْلِهِ وَ اللَّهِ لَقَدْ قُبِضَ فِی اللَّیْلَةِ الَّتِی فِیهَا قُبِضَ وَصِیُّ مُوسَى یُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ اللَّیْلَةِ الَّتِی عُرِجَ فِیهَا بِعِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَ اللَّیْلَةِ الَّتِی نُزِّلَ فِیهَا الْقُرْآنُ ( کتاب شریف کافی – جلد1 ص 457)

ثالثا از اینها که بگذریم باز هم این روایت هیچ گونه دلالتی بر به صلیب کشیده شدن یا به قتل رسیدن مسیح علیه السلام ندارد.


روایت دومی که ایشان به آن استناد کرده اند روایتی است که در کتاب مواهب قسطلانی جلد اول ص 42 نقل شده است:

«پیامبر خدا فرمودند: إن جبرئیل کان یعارضنی بالقرآن کل سنة مرة و إنه عارضنی به العام مرتین‏ و اخبرنی انه لم یکن نبی الا عاش نصف الذی قبله و اخبرنی ان عیسی بن مریم عاش عشرین و ماه و لا ارانی الا ذاهبا علی راس الستین...»

و از این عبارت نقل فوق که عیسی بن مریم 120 سال زندگی کرد نتیجه گرفته اند که مسلمانان باید مرگ مسیح را بپذیرند. اما پاسخ این استناد:

در ابتدا لازم به تذکر است که این روایت نیز از مصادر شیعی - و حتی از منابع دست اول اهل سنت (مانند صحاح سته) - نقل نشده است و در عین حال در کتاب مزبور نیز (چاپ بیروت، دار الکتب العلمیه، 1996) این حدیث یافت نشد. البته قسمت اول این حدیث در بسیاری از منابع (با اختلافات جزئی) به ترتیب زیر نقل شده است که طبعا از بخش مورد استناد ایشان خالی است:
«إن جبرئیل کان یعارضنی بالقرآن کل سنة و إنه یعارضنی به العام مرتین و لا أرانی إلا و قد حضر أجلی »
منابع شیعی: المناقب/ ج3 /ص362؛ کشف‏الغمة/ ج1/ ص453؛ روضةالواعظین/ ج1/ ص150؛ الأمالی‏للصدوق/ ص595 .
منابع اهل سنت: صحیح بخاری/ ج7/ ص142؛ سنن ابن ماجه/ ج1/ ص518؛ السنن الکبری للنسائی/ ج4/ ص252؛ المعجم الکبیر الطبرانی/ ج22 /ص417؛ البدایة والنهایة ابن¬کثیر/ ج5/ ص242 .

گذشته از فقدان منبع معتبر، برای بخش مورد استناد ایشان نکات دیگری نیز مطرح است که بعید میدانم حتی خود جناب اشراق خاوری متمایل به پذیرش آن باشند. (ترجمه عبارت مورد نظر ایشان : جبرئیل به من خبر داد که هیچ کدام از انبیاء نبوده است مگر این که به اندازه نصف ‍[طول عمر] نبی قبل از خود زیسته است و به من خبر داده است که عیسی بن مریم 120 سال زندگی کرد و من خود را جز این نمییابم که در آستانه 60 سالگی [از دنیا]خواهم رفت...)

نکته اول: همان طور که اشاره شد بهاییان معتقدند که حضرت مسیح علیه السلام در سن سی و سه سالگی به شهادت رسیده اند(مفاوضات ص 32 )، ولی عبارت فوق از عمر صد و بیست ساله‌ی آن جناب حکایتگری کرده است.
ثانیاً مسلمانان و بهائیان متفق¬اند بر اینکه پیامبر اکرم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله، 63 سال عمر کردند، در حالیکه در این قسمت حدیث-بنا به نقل آقای خاوری- سن ایشان دقیقا 60 سال ذکر شده (لا ارانی الا ذاهبا علی راس الستین)؛ ثالثا در این قسمت آمده است که هر پیامبری به اندازه نصف پیامبر پیشین خود زیسته است؛ با اندکی دقت در تعداد پیامبران خدا – که آنها را قریب به صد هزار نفر گفته اند – امکان صدور این روایت از پیامبر خدا اکیداً زیر سوال میرود. چرا که با صحیح پنداشتن این مبنا، طول عمر پیامبران پیشین با تصاعدی هندسی به دست خواهد آمد که در این فرض، حضرت آدم ابوالبشر بایستی طول عمری نزدیک به طول عمر کره زمین داشته باشند و احتمالا هنوز نیز دارفانی را وداع نکرده باشند و جالب تر این که اگر این معیار قرار باشد در مورد جناب باب و بهاء نیز صدق کند، نتیجتا جناب بهاء الله در سن 15سالگی باید دنیا را ترک کرده باشند تا پیامبر خدا باشند. علمی تر آن است که یک انسان محقق - مثل آقای خاوری! - برای اثبات سخن خود به منابعی که هیچ کدام از طرفین گفتگو آن را معتبر نمیشمارند متمسک نشود.
در ضمن نباید فراموش کرد این مطلب که حضرت مسیح علیه السلام 120 سال زندگی کردند (ان عیسی بن مریم عاش عشرین و مأه) به مرگ آن جناب نمیتواند دلالت کند چون می¬تواند منظور زندگی در روی زمین یا زندگی در بین مردم باشد.
از همه اینها گذشته باز هم این عبارت تناقض را حل نمیکند چون دلالتی بر قتل یا به صلیب کشیده شدن آن¬جناب ندارد.


روایت سوم ایشان این نقل است:
در تفسیر ابن کثیر جلد دوم ص 246 و الیواقیت و الجواهر شعرانی ص 24 آمده است:

« قال رسول الله ص : لو کان موسی و عیسی حیین لما وسعهما الا اتباعی»

اولا این روایت نیز در مصادر شیعه یافت نمیشود و در تفسیر ابن کثیر هم برای آن سندی ذکر نشده است.
ثانیا مشابه ترین حدیث به آن در مدارک اهل سنت و شیعه با تعبیر زیر آمده است:

لَوْ کَانَ مُوسَى حَیّاً مَا وَسِعَهُ إِلَّا اتِّبَاعِی‏( بحارالأنوار ج 2 ص99، کنز العمال ج 1 ص 200، مسند احمد حنبل ج 3 ص 338 و سایر تفاسیر اهل سنت همچون تفسیر رازی، قرطبی، الدر المنثور ... خود ابن کثیر در جلد اول همان کتاب تفسیرش در صفحه 386 این حدیث را به این ترتیب نیز نقل کرده است.)

که اصلا نامی از مسیح علیه السلام در آن نیآمده است و از بخش مورد استناد خالی است.

ثالثا نقل اول حدیث هم هیچ گونه دلالتی بر به صلیب کشیده شدن یا به قتل رسیدن مسیح علیه السلام ندارد.

بنا بر آنچه گفته شد جناب اشراق خاوری علیرغم همه تلاش¬هایی که از خود (و لو با افترا و بهتان) نشان داده¬اند از هیچ¬کدام از مساعی خویش برای توجیه مساله بهره ای نخواهند برد. در این بخش هرچند کمی به درازا کشید، یکایک دلایل او را برای رفع تناقض مطرح شد و به تفصیل نشان داده شد که او یا بهتان زده است، یا آیات قرآن را غلط ترجمه کرده ، یا به نقلهای منابع بی اعتبار پناه برده که مورد قبول هیچ کدام از طرفین گفتگو نیست و حتی در آنها نیز نتوانسته است دلالتی بر به قتل رسیدن یا به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح علیه السلام بیابد.

4- ایقان!
برای" یقین بیشتر" عزیزان بهایی

ماجرا وقتی جذابتر میشود که به نوشتاری از جناب بهاء الله برمی خوریم که گزارش قرآن را تایید میکنند نه خطابات فرزندشان و مساعی جناب اشراق خاوری را...
ایشان در کتاب ایقان مینویسند:

...دیگر چه ذکر نمایم که بعد از این قول بر آن حضرت چه وارد آمد و چگونه به او سلوک نمودند. بالاخره چنان در صدد ایذاء و قتل آن حضرت افتادند که به فلک چهارم فرار نمود.( ایقان ص 88)

کلمات ایشان کاملا روشن است. عیسی چون دید که میخواهند او را به قتل برسانند به فلک چهارم فرار کرد. دقت کنید ایشان میفرمایند مسیح علیه السلام از دست کسانی که میخواستند او را به قتل برسانند گریخت و به آسمان عروج کرد.. یا به تعبیر دیگرشان: خدا او را به آسمان برد.( آثار قلم اعلی ج 1 ص 58). به راستی اگر کسانی که درصدد قتل مسیح بودند او را کشته بودند و روح او به آسمان صعود کرده بود، آیا جمله جناب بهاء الله معنایی پیدا میکرد که مسیح از دست کسانی که میخواستند او را به قتل برسانند به آسمان فرار کرد؟

اگر پاسخ منفی است، هر خواننده‌ای خود باید قضاوت کند که گزارش کدامین طرف را بپذیرد. گزارش خدا در قرآن را که به صراحت از عدم به صلیب کشیده شدن مسیح یاد میکند یا گزارشی گروهی را که خود متناقض حرف خویش میگویند؟


بخش آخر

همان طور که میدانید پایه دیانت بهایی بر دیانت بابی استقرار یافته است و بهاییان ظهور باب را ظهور قائم موعود میدانند. از طرف دیگر طبق بشارات در زمان ظهور مهدی موعود، مسیح از آسمان نازل خواهد شد و در نماز خود به وی اقتدا خواهد کرد. بنابر این میتوان گفت نزول حضرت مسیح علیه السلام از آسمان، به نوعی تبدیل به یک محک برای سنجش صحت ادعای جناب باب و به تبع آن جناب بهاء الله میشود. حال سوال این است آیا نزول و اقتدای حضرت مسیح در مورد جناب باب اتفاق افتاد؟ جواب واضح است که منفی است.

پس بهاییان بایستی برای این مساله تدبیری می اندیشند. تدبیری که پیشوایان امر اندیشیدند این بود که چون مسیح علیه السلام نیآمد تا شرایطشان را تایید کند، آنها نزول او را به گونه ای تعریف کنند که شرایطشان تایید شود و پر واضح است که در این میان اعتقاد به زنده بودن جناب مسیح ع و بر فراز صلیب نرفتن او، مانعی بزرگ به شمار میآمد.
بنابراین علیرغم تصریح خدای حکیم در قرآن – و اعتراف پیشین فراوش شده‌ی خود – ، راجع به مرگ مسیح و تصلیبش داد سخن دادند، آنگاه بشارت نزول مسیح را – چون بسیاری دیگر از متون مقدس- توجیه کرده و جناب بهاءالله را آن مسیحی دانستند که در پی قائم میآید. (البته سوالی که بد نیست از دوستان بهایی پرسیده شود این است که با توجه به حرمت نماز جماعت در آیین بابی، مسیح آسمانی چگونه با قائم موعود نماز جماعت به پا داشته است؟!!)

در این مقاله نشان دادیم که توجیهات آنان در این راستا کارآمد نیست و هیچ کدام به قتل یا تصلیب مسیح دلالت نمیکند. لذا بنا بر آنچه که در مقدمه بحث مطرح شد عدم رفع تناقض نشان خواهد داد بهاییت و اسلام نمیتوانند هر دو از شارعی واحد و حکیم سرچشمه گرفته باشند.

پایان


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 - 13:10

لينك ثابت |

بهائیان، عوامل دیکتاتوری شاه

پرویز ثابتی

پرویز ثابتی به سال 1315 در خانواده ای بهائی متولد شد. وی دوران دبیرستان را در تهران گذراند و در خرداد 1337 با مدرک لیسانس از دانشکده حقوق دانشگاه تهران، در رشته قضایی، فارغ التحصیل شد. ثابتی در بهمن 1337 با معرفی ضرابی (مدیر کل نهم ساواک) به استخدام ساواک درآمد و زودتر از آنچه انتظار می رفت، در تشکیلات ساواک ترقی کرد.

پس از مدتی، با حمایت فردوست قائم مقام وقت ساواک، رئیس اداره یکم اداره کل سوم ساواک شد. در همین سال ناگهان به اعتبار برنامه ای تلویزیونی، به شخصیتی سرشناس بدل شد و به تدریج قدرتش فزونی گرفت. تا سال 1349 که ثابتی معاون اداره کل سوم ساواک شد، مخالفان رژیم او را دشمن اصلی خود می دانستند. چرا که از سمت وزارت گرفته تا استادی دانشگاه، معلمی وحتی کارمندی دولت در گرو اجازه اداره ای بود که ریاستش را او بر عهده داشت.

ثابتی در راس گروهی از ماموران ساواک به اسرائیل اعزام شد ودر همان ماموریت به استخدام « موساد »  درآمد. او در اوایل دهه 1350، به عنوان « سخنگوی ساواک » و « مقام امنیتی » شهرت یافت، گرداننده اصلی سازمان ساواک بود و با ارتباطاتی که با « موساد »  و عوامل این سازمان در ایران داشت، حتی در امور مربوط به نمایندگی های ساواک در خارج از کشور مداخله می کرد. اطلاعات ثابتی، به ویژه درباره فعالیت گروه های مبارز خارج از کشور، ساواک را در مبارزه با کنفدراسیون و سایر گروه های مخالف رژیم یاری می داد. وی که دوره های جنگ و عملیات ضد پارتیزنی و ضد چریکی دیده بود با تجهیزات و امکانات گسترده، گروهی را که در اسرائیل و دیکتاتوری های نظامی آمریکای لاتین دوره دیده بودند، برای مقابله با مبارزان مستقر در سیاهکل به شمال ایران فرستاد.

گزارش هایی که از طریق تیمسار نصیری بهایی به شاه داده می شد، عمدتا از طرف ثابتی و دارو دسته او تنظیم می شد. وی در انتصاب مقامات دولتی و انتخاب نمایندگان مجلس نقش اساسی داشت و گزارش منفی ساواک درباره هر کس که نامزد احراز مقامی دولتی می شد، برای جلوگیری از آن انتصاب کافی بود. منابع اطلاعاتی ثابتی، جز ماموران ساواک و هزاران « منبع خبری» که در تمام سازمان های دولتی و خصوصی داشت، عوامل جاسوسی اسرائیل در ایران و افرادی بودند از قبیل منوچهر آزمون، داریوش و هدایت الله اسلامی نیا که مستقیما با وی تماس داشتند و اخبار دست اولی از دستگاههای دولتی و خصوصی، بازار و محافل روحانی در اختیار او می گذاشتند.

ثابتی طرفدار سیاست سرکوب تظاهرات بود و همواره تاکید داشت که دولت باید، با قاطعیت تمام، تظاهرات را سرکوب کند. وی در بهار 1357، از طریق هویدا پیامی برای شاه فرستاد مبنی بر اینکه عنان کار برای مدتی کوتاه به ساواک بسپارد و بگذارد آنها تدابیر لازم را برای سرکوب قیام مردمی و آرام کردن کشور اتخاذ کنند. شاه از ثابتی خواست تا طرح عملیات مورد نظرش را مشخص کند و وی به سرعت، سیاهه ایاز نام 1500 مخالف عمده رژیم فراهم کرد که معتقد بود بازداشت آنان آرامش را به شهرها باز خواهد گرداند. در نهایت شاه حکم بازداشت 300 تن از آنان را صادر کرد.

پرویز ثابتی، رئیس امنیت داخلی ساواک، بنا به خصوصیت شغلی اش، صاحب چندین گذرنامه به اسامی مختلف بود. وی در اواخر کابینه ازهاری، ده روز قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب، به « ژنو » گریخت و از آنجا به اتفاق همسرش به اسرائیل رفت. او که به « شکنجه گر مخوف ساواک » شهرت داشت، در « سانفرانسیسکو » خانه ای مجلل گزید. ثابتی که از حمایتهای خاص موساد برخوردار بود، در سال های پس از انقلاب زندگی مخفی خود را آغاز کرد و کسی از سرنوشت وی مطلع نیست.


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|جمعه سی ام اسفند 1387 - 7:30

لينك ثابت |

محبت یا عداوت کدامیک ؟! (ماجرای وحدت عالم انسانی در بهائیت)

بهائیان بر این باورند که آئین ما آئین محبت است و با عداوت میانه ای ندارند.جمله ی زیر از جناب بهالله در کتاب پیام ملکوت است:

"حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است."
بهائیان با استناد به چنین عباراتی بیان می دارندکه با آمدن بهاءالله دین جدیدی نازل شده و هدف اصلی آن برقراری صلح جهانی و وحدت عالم انسانی است. حال بر اساس بیان فوق اگر این دین باعث دشمنی و عدوات شود نبود آن بهتر از بودن آن است. با اندکی تورق در کتب تاریخ معاصر به سادگی می توان فهمید که آیا بهائیت به این ادعایش عمل کرده یا نه؟
آیا بهائیت سبب الفت و محبت بوده یا نه؟...

اختلافات بهائیان از ابتدای پیدایش تا به امروز بر سر چه مساله ای بوده است؟
و ...
در این مقاله به طور مبسوط به این بیان می پردازیم و به نتایج جالبی دست پیدا می کنیم."
*****

متن کامل سخن بهاالله را در این زمینه دقت می نمائیم:

ص 44 پیام ملکوت
ثانیاً حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است زیرا سبب عداوت و بغضاء بین بشر است. و هر چه سبب عداوت است مبغوض خداوند است و آنچه سبب الفت و محبّت است مقبول و ممدوح. اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. زیرا دین بمنزلهء علاج است اگر علاج سبب مرض شود البتّه بی علاجی بهتر است. لهذا اگر دین سبب حرب و قتال شود البتّه بی دینی بهتر است .


صرفنظر از درستی یا نادرستی کلام فوق (که البته خود آن هم می تواند موضوع مناسبی برای بحث و گفتگو باشد زیرا که هیچکدام از ادیان الهی از ابتدای تاریخ تا به امروز همچنین ادعایی نکرده اند.) به بررسی تاریخ بابیه و بهائیه در ایران می پردازیم تا ببینیم که این دیانت جدید سبب " محبت یا عداوت" بوده است!

دوره باب

بعد از زندانی شدن باب در چهریق به شدت از تماس وی با بابیه ممانعت می شد.در همین هنگام بود که محمد شاه درگذشت ( شوال 1264 ) و شاهزادگان و درباریان گرفتار امور جانشینی شدند و اوضاع کشور دگرگون و نابسامان گردید. بابیان نیز فرصت را غنیمت شمرده، سر به شورش برداشتند و به تدریج سه جنگ خونین داخلی که غایت آمال دشمنان این آب و خاک بود، در سه نقطه ی ایران به راه انداختند و انگیزه ی این نبردها فرامین متوالی خود باب بود که در گذشته ی ایام به ایشان نگاشته بود.
•نخستین جنگ در اولین روزهای پادشاهی ناصرالدین شاه در قلعه ی شیخ طبرسی مازندران ( نزدیک شاهی ) آغاز شد و رهبری آن به عهده ی ملا حسین بشرویی و پس از قتل وی به دست میرزا علی بارفروشی بود و در ماه رجب سال 1265 با شکست کامل بابیه پایان پذیرفت.

در کتاب مطالع الانواربه طور مفصل ماجرای این جنگ ذکر گردیده که من به گوشه هایی ار آن اشاره می کنم:
ص 330
هنوز صبح طالع نشده بود که جناب قدّوس باصحاب
فرمودند: " ای جنگجویان خدا سوار شوید " بعد فرمودند درهای قلعه را باز
کردند خودشان از قلعه بجانب وسکس روانه شدند جناب ملّا حسین با
دویست و دو نفر از اصحاب شجاع و دلیر از دنبال قدّوس روانه شدند برف
و گل راه را فرو گرفته بود اطرافشان را هم دشمنان احاطه کرده بودند و در
تاریکی شب بآنها هجوم میکردند استحکامات جنگی هم کاملاً فراهم بود
ولی هیچ یک از این امور مانع اجرای مقصود اصحاب نشد با کمال شجاعت
از قلعه خارج شده همراه جناب قدّوس میرفتند. شاهزاده مراقب جناب
ملّا حسین بود و میخواست بداند که بکجا میروند چون دید بمرکز
استحکامات لشکر نزدیک میشوند برای اینکه از پیش آمدن اصحاب
جلوگیری کند امر بتیر اندازی کرد امّا فایده نداشت زیرا جناب ملّا حسین
تمام استحکامات را در هم شکست و ابواب پیشرفت را مفتوح ساخت و
بالاخره بمحلّی که شاهزاده در آن قرار داشت و منزل شخصی او بود هجوم
کرد.

ص 345
جناب باب الباب در آن وقت برخاستند و بر اسب سوار شدند و فرمودند اصحاب در قلعه را باز
کنند آنگاه با سیصد و سیزده نفر از یاران برای مقابله با دشمنان از قلعه

ص ٣٤٦
خارج شدند و فریاد یا صاحب الزّمان برکشیدند صدای اصحاب در جنگل
میپیچید و از اطراف منعکس میشد جناب ملّا حسین بسنگر اوّل حمله
کردند این سنگر بدست زکریای قادی کلائی سپرده شده بود باب الباب
بفاصلهء کمی سنگر را در هم شکستند و زکریا را مقتول ساخته
سربازانش را پریشان و متفرّق ساختند بلافاصله با نهایت سرعت و شجاعت
سنگر دوّم و سوّم را نیز گشودند هر چه پیش میرفتند خوف و بیم لشکر
دشمن زیادتر میشد و نا امیدی و اضطرابشان بیشتر میگشت
سراپای آنها را وحشت و دهشت گرفته بود از اطراف مثل باران بر سر
اصحاب و باب الباب گلوله میبارید ولی آنها ابداً اعتنائی نداشتند و
پیوسته پیش میرفتند تا جمیع سنگرها را در هم شکسته و استحکامات را
ویران ساختند در این بین عبّاسقلیخان لاریجانی بالای درختی رفت و
خودش را در میان شاخه‌های درخت پنهان ساخت و بمراقبت اصحاب
پرداخت اطراف او را تاریکی فرو گرفته بود و بخوبی میتوانست در پرتو
مشعلهائیکه روشن شده بود باب الباب و اصحابش را کاملاً مراقبت کند
جناب ملّا حسین سواره پیش میرفتند ناگهان پای اسب ایشان بریسمان
یکی از چادرهای نصب شده پیچید ایشان میخواستند اسب را از این
ورطه برهانند که ناگهان هدف گلولهء دشمن خیانتکار یعنی عبّاسقلیخان
لاریجانی گشتند اثر گلوله شدید بود خون بسیار از زخم باب الباب جاری
میگشت عبّاسقلیخان نمیدانست که مقتول او کیست جناب ملّا حسین از
اسب پیاده شدند و چند قدم بیشتر برنداشتند که قوای ایشان بضعف
و سستی گرائیده برزمین افتادند دو نفر جوان خراسانی از اصحاب باب الباب
که یکی موسوم بقلی و دیگری موسوم بحسن بود پیش آمدند و جناب
باب الباب را برداشته بقلعه بردند.

ص348
جناب قدّوس با دست خویش جسد باب
الباب را در قبر گذاشتند و باصحابیکه نزدیکش بودند فرمودند مدفن باب
الباب را باید از همه کس مستور و مکتوم بدارید حتّی سایر اصحاب هم
نباید بفهمند که مدفن باب الباب کجاست هیچ کس را مطّلع مسازید بعد
دستور دادند سی و شش نفر دیگر از اصحاب را که شهید شده بودند در
شمال مقبره و ضریح شیخ طبرسی در میان یک قبر دفن کنند وقتی که
بدنها در میان قبر گذاشته میشد میفرمود احبّای الهی باید مانند این
شهدای امر مقدّس رفتار کنند همانطور که اینها در حال ممات با هم متّحدند
احبّاء هم باید در دورهء حیات خویش با هم متّحد باشند در آن شب قریب
نود نفر از اصحاب در میدان جنگ زخمی شده بودند.
از روز دوازدهم ذی القعدهء سال هزار و دویست شصت و چهار هجری
یعنی اوّلین روزیکه اصحاب مورد هجوم اعدا قرار گرفتند تا روز وفات
جناب ملّا حسین که روز نهم ربیع الاوّل سال هزار و دویست و شصت و پنج
هجری هنگام طلوع فجر بود مطابق شماره و حساب میرزا باقر هفتاد
و دو نفر از اصحاب در طول این مدّت بشهادت رسیده بودند.
....

در اینجا مشاهده می کنیم که در اثر پیدایش دین بابی این جنگ و خونریزی در گرفته است.
آیا علت و سبب این جنگ و خونریزی ها چیزی جز دین و اعتقادات گروهی از بابیان بوده است؟
این افراد بنا به گفته ی جناب اشراق خاوری به خاطر ایمان و علاقه ای که به باب داشته اند این چنین خود را در رنج و عذاب افکندند و به جنگ و شورش پرداختند.

جمله جناب بهاءالله را دوباره می آوریم:

اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. زیرا دین بمنزلهء علاج است اگر علاج سبب مرض شود البتّه بی علاجی بهتر است. لهذا اگر دین سبب حرب و قتال شود البتّه بی دینی بهتر است .

بنابراین نتیجه می گیریم اگر اینان به باب اعتقادی نداشتند و اصلا جناب باب وجود نداشت بهتر بود زیرا در آنصورت دیگر جنگ و قتالی هم در نمی گرفت.


دومین برخورد در شهر نیریز با قیام سید یحیی دارابی برپا گردید که در شعبان 1266 با مرگ سید یحیی به انجام رسید.

بخشی از این ماجرا را از کتاب تاریخ نبیل ص ٤٦٤ تا ٤٦٧ در اینجا می آوریم:

چون زین العابدین خان و همراهانش مطمئنّ شدند که اصحاب جناب وحید پراکنده و پریشان شده‌اند با هم مشورت کردند که چه بکنند و از چه راهی سوگندی را که خورده‌اند مراعات نکنند و جناب وحید را بقتل برسانند زیرا مدّتها بود آرزوی قتل وحید را داشتند ولی هر چه فکر میکردند که راهی پیدا کنند که بتوانند بآن وسیله سوگند خود را بشکنند ممکن نشد ناگهان شخصی موسوم بعبّاسقلی خان که مردی ستمکار و سنگین دل بود بزین العابدین خان و سایرین گفت اگر شما قسم خورده‌اید نمیتوانید سوگند خود را بشکنید من که قسم نخورده‌ام و سوگند یاد نکرده‌ام از اینجهت حاضرم کاری را که شما نمیتوانید بکنید انجام بدهم آنگاه با نهایت خشم و غضب گفت من حاضرم هر کس که مخالف دین اسلام باشد او را بگیرم و بکشم آنگاه فریاد کرد و اشخاصی را که خویشاوندانشان در جنگ کشته شده بودند دور خود جمع نمود تا جناب وحید را بقتل برسانند.
از جمله سخنان جناب وحید این بود که میفرمود:" ای محبوب من تو میدانی که من در راه محبّت تو از جهان گذشتم و بر تو توکّل کردم با کمال بی‌صبری آرزو دارم که بساحت قدس تو مشرّف شوم زیرا من جمال و رخسار خداوندی ترا زیارت کرده‌ام خدایا تو بینا و آگاهی که این شخص خونخوار شریر با من چگونه رفتار کرد من هیچوقت بمیل او رفتار نکردم و هر گز بیعت نخواهم نمود. دوران حیات جناب وحید که سر بسر با شرافت و شجاعت آمیخته بود بدینگونه بپایان رسید حقیقتاً دورهء حیات تابناکی که مملوّ از حوادث باشد و بوسعت علم و بلند نظری و همّت کامل و فداکاری بیمثل و نظیر ممتاز باشد سزاوار است که باینگونه تاج شهادتی مکلّل و مزیّن گردد. چون آن بزرگوار بشهادت رسید پیروان و دوستداران آن حضرت ببلای شدید مبتلا گشتند پنجهزار نفر مأمور شدند که پیروان حضرت را اعم از زن و مرد و اطفال دستگیر کنند این عدّهء خونخوار مردم را میگرفتند و بزنجیر میکشیدند و اذیّت بسیار میکردند و آخر کار بقتل میرساندند نسبت بزنها و اطفال طوری رفتار کردند که قلم از وصفش عاجز است املاک همه را مصادره کردند خانهء همه را غارت کردند منزلشان را ویران نمودند قلعه خواجه را خراب و با خاک یکسان نمودند عدّه‌ای از مردان را بشیراز فرستادند همهء آنها مغلول بودند در شیراز همه را بقتل رساندند و بشدیدترین وضعی بحیاتشان خاتمه دادند زین العابدین خان چند نفر از آنها را که ممکن بود پولی از آنها بگیرد پیش خود نگاهداشت و در سردابهای تاریک زیر زمینی محبوس ساخت پس از آنکه مقدار زیادی از هر یک پول گرفت آنها را بدست میر غضب‌ها سپرد تا بانواع و اقسام باذیّت و آزارشان پردازند میر غضب‌ها آنها را در میان کوچه ها و بازارهای نیریز میبردند و هر چه میتوانستند آنها را اذیّت میکردند و بقیّهء دارائی آنها را میگرفتند و آخر کار آنان را بقتل میرساندند بعضی را با آتش داغ میکردند ناخن‌های آنها را میکندند تازیانه‌شان میزدند، مهارشان میکردند دست و پای آنها را میخ میکوبیدند و با این حالت در وسط بازار نگاهشان میداشتند تا مردم آنها را تمسخر و استهزا کنند.


همانطور که در بالا هم آمده است علت وقوع این حادثه مباحث اعتقادی بوده است و دو طرف ماجرا بر اساس عقاید خود می جنگید از طرفی بابیان به علت اعتقاد به علی محمد شیرازی به شورش و فتنه دست زده بودند و از طرف دیگر مسلمانان هم چون ادعای باب را مخالف عقاید دیانت اسلام می دیدند برای خاموش کردن فتنه بابیان به جنگ آنها آمده بودند.
امری که کاملا مشخص و واضح است اینست که وقوع چنین رخدادهایی بر اساس آمدن دینی است که بنا به گفته¬ی بهالله نبودنش بهتر از بودنش است چون باعث جنگ و خونریزی شده است!!!
از اینجا مشخص می شود که جناب بهالله اصولا به جناب باب معتقد نبوده است چون اصلا دین او را دین نمی داند و می گوید چنین دینی نبودنش بهتر از بودنش است بیان او را دوباره می آورم:


اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است.


• سومین نبرد در زنجان به رهبری ملا محمدعلی زنجانی میان بابیان و دولتیان درگیر شد و در ماه ربیع الاول سال 1267 با نابودی ملا محمد علی خاتمه یافت.

در کتاب آموزه های نظم نوین در بیان تاریخ باب این واقعه را این چنین بیان می کند:

" 9- دیگر شروع واقعه زنجان است. در آن رویداد بزرگ دهها هزار سپاهی که از سوی امیر نظام بدانجا گسیل شده بودند، مکرر از سه هزار اصحاب ملا محمد علی زنجانی که در قلعه علی مردان خان محصور بودند، شکست خوردند. این واقعه تا شش ماه پس از شهادت حضرت رب اعلی ادامه یافت و منجر به شهادت جناب حجت و 1800 نفر از اصحاب وی گردید. "

بنابراین متن در این واقعه 1800 نفر از بابیان و چندین هزار نفر از سپاهیان دولتی از بین رفتند که علت اصلی وقوع این فتنه ها دین و اعتقادات بابیان بوده است حال اگر سخنان جناب بهاالله را در نظر بیاوریم که گفته اند :

" اگر دین سبب قتال و درندگی شود آن دین نیست بی دینی بهتر از آن است. "

نتیجه می گیریم دین بابیان ، دین نبوده است و آنان بنا به گفته ی بهاالله به اشتباه رفته اند و اگر این دین را نداشتند این جنگ و قتال ها پیش نمی آمد. و یا اگر بخواهیم بگوییم که نه اعتقاد بابیان درست بوده است و آنها شهید شده اند و ... باید به ناچار بپذیریم که جناب بهاالله اشتباه کرده و سخن نادرستی را گفته اند و به تبعاتش فکر نکرده اند.
***
دوره بهاءالله

در بررسی بیان زیر از جناب بهاالله درص 44 پیام ملکوت ":
حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبّت باشد. اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است زیرا سبب عداوت و بغضاء بین بشر است. و هر چه سبب عداوت است مبغوض خداوند است"به بررسی برخی اتفاقات دوره جناب باب پرداختیم و دیدیم که با پیدایش جناب باب و آیین جدیدش نه تنها الفت و محبتی به وجود نیامده بلکه جنگ و نزاع و خونریزی نیز به وقوع پیوست و عامل به هدر رفتن خون هزاران انسان شده است لذا نتیجه گرفتیم که بنا بر فرمایش جناب بهاالله نبودن این دین بهتر از بودنش می باشد و بی دینی برای بابیان بهتر از بابی بودنشان است!!

در بررسی این بیان مبارک اینبار به مرور برخی از وقایع دوران زندگی جناب بهاالله می پردازیم:

بعد از اینکه جناب بهاالله ادعاهای خویش را کم کم مطرح کرد و برخی افراد را به خود جذب نمود کم کم بین ایشان و برادرشان صبح ازل اختلاف بوجود آمد و طرفدارانشان به جان همدیگر افتادند جناب صبح ازل بر برادر غضب نمود و وی را از خود راند و میرزا حسینعلی ناچار گردید تا به طور پنهانی و بی خبر، از بغداد خارج شده به کوه های سلیمانیه نزدیک موصل به نزد دراویش نقشبندیه و قادریه برود. جناب ایشان دو سال تمام در آن نواحی با لباس مخصوص و کشکول درویشی به نام دروغین درویش محمد به مطالعات عرفانی و عملیات کیمیاگری پرداخت.

خود ایشان علت این عزیمت را چنین بیان می کنند:

" مهاجرتم را خیال مراجعت نبود "و " مقصود جز این نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم " .

بنابراین خود ایشان هم اظهار و اعتراف کرده اند اعلان امر ایشان باعث اختلاف دوستان و هم کیشانشان شده است لذا بنا بر بیان قبلی دین ایشان باعث اختلاف شده و نبود این دین بهتر از بودنش می باشد و خودشان هم بر این موضوع تصریح دارند.

جناب بهالله خود بر این امر واقف گشته لذا چاره جز عزیمت پیدا نکردند و تا دو سال دیگری خبری از ایشان و ادعاهایشان نبود اما سوال این است که با اینکه خودشان بر این مساله واقف بودند و میدانستند که با اظهار امر باعث اختلاف بین احباب خواهند شد بعد از دو سال بازگشتند و دوباره به ادعاهای قبلی و یا حتی ادعاهایی بالاتر پرداختند و به اختلافات قدیمی دامن زدند و کار را بدانجا رساندند که بابرادر خود به نزاع و مجادله پرداختند و کار را بدانجا رساندند که انواع و اقسام فحش و ناسزاها را به همدیگر نثار کردند و باز خون عده ای بی گناه را به هدر دادند.

جناب بهاالله داشتیم دلیل مهاجرت خویش به کوههای سلیمانیه را جلوگیری از بروز تفرقه و اختلاف در میان دوستان و نزدیکان بیان کرده اند و اظهار داشته اند که تصمیم بر عدم مراجعت گرفته بودند :

"چون فی الجمله بر امورات محدثهء بعد اطّلاع یافتم از قبل مهاجرت اختیار نمودم و سر در بیابانهای فراق نهادم... و مقصود جز این نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم و سبب ضرّ احدی نشوم و علّت حزن قلبی نگردم. قسم بخدا که این مهاجرتم را خیال مراجعت نبود و مسافرتم را امید مواصلت نه." قرن بدیع ص 250

بنابراین بیانات، جناب بهاالله تصریح کرده است که با اظهار امر خود درگیری واختلاف در بین دوستان و نزدیکانشان بوجود آمده است و ایشان جهت جلوگیری از وخیم تر شدن اوضاع تصمیم می گیرد که از آن منطقه مهاجرت کند و دیگر هیچگاه باز نگردد و در خیال خود هم تصور بازگشت و مراجعت را راه نمی داده است چون به خوبی می دانست که در صورت بازگشت و اظهار نمودن ادعاهای من یظهره اللهی سبب بروز جنگ و دعواهای بسیاری خواهد شد که ضررهای بسیاری را به احباب و دوستان ایشان وارد خواهد کرد لذا بنا بر گزاره ی اول (از قول خود جناب بها ) که دین باید سبب الفت و محبت باشد و اگر سبب عداوت شود بی دینی بهتر است ایشان کلا قید ادعاهیش و اعلام من یظهره اللهی را می زند و مهاجرت می کند و در خیال خویش هم دیگر امید بازگشت و مراجعت نداشته است.
تا اینجا اعمال ایشان با سخن فوق تطابق دارد و برای جلوگیری از عداوت و دشمنی از ریشه قید دین بهایی را می زند و به قول معروف بی خیال ماجرا می شود اما معلوم نیست چرا بعد از دو سال ایشان دوباره نظرشان عوض می شود و باز می گردد و به ادعاهای قبلی روی می آورد و حتی آنها را بالاتر می برد و در نتیجه بین او و برادرش باعث بروز جنگ و عداوت می شود و در ادامه بین پیروان و دوستانشان درگیری های شدیدی روی می دهد که خود ایشان از آن به این شکل تعبیر می کند:

"در این ایّام رائحهء حسدی وزیده که قسم بمربّی وجود از غیب و شهود که از اوّل بنای وجود عالم... تاحال چنین غلّ و حسد و بغضائی ظاهر نشده و نخواهد شد"
قرن بدیع ص 249

بنابراین طبق بیانات خود بها با ظهور دین بهایی به جای بوجود آمدن الفت و محبت، بغض و کینه و حسدی بوجود می آید که در قبل از آن سابقه نداشته است و در زمانهای بعد هم ایجاد نمی شود بنابراین اگر ادعای جناب بها مبنی بر اینکه "اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد بی دینی بهتر است" را گزاره ای درست فرض کنیم ناچار باید نتیجه بگیریم که بی دین بودن بهتر از داشتن دین بهائیت است !!



در بررسی این وقایع چند سوال مهم مطرح می شود:

1- چرا جناب بها با اینکه از پیش می دانستند با بازگشت و طرح ادعاهای پیشین چنین بغض و کینه و عداوتی پیش می آید دوباره بازگشتند و باعث بروز این اختلاف و درگیری و در نهایت دشمنی بین دوستان و نزدیکان خود شدند ؟

2- مگر ایشان نگفته بود که دیگر اصلا بازنمی گردم و حتی خیال آن را هم در ذهنم وارد نمی کنم پس چرا سخنان قبلی اش را نقض کرد و دوباره بازگشت؟

3- آیا اصولا در طول تاریخ بین انبیا و فرستادگان الهی سابقه داشته است که یکی از انبیا برای اینکه بین مردمی که می خواهد آنان را هدایت کند دشمنی و عداوتی پیش نیاید وقتی دید عده ای از مردم با او مخالف هستند مردم را رها کند و دست از ماموریت و وظیفه الهی خود بردارد؟

4- آیا اصلا امکان دارد که خداوند پیامی را برای بشر بفرستد ولی شخص حامل پیام خودش چون تشخیص داده که با ابلاغ پیام بین مردم درگیری و نزاع پیش می آید از ابلاغ آن صرف نظر کرده به گوشه ای رفته و کنج عزلت برگزیند؟

دوره پس از بها

موضوع عداوت یا محبت را پس از جناب بها در آیین بهایی پی می گیریم تا ببینیم این آیین نوظهور تا چه حد در نیل به محبت موفق بوده است آیا بعد از جناب بها بر اثر تعالیم ایشان و نشر آیینشان صلح ومحبت رواج یافته یا برعکس دشمنی و عداوت بیشتر شده است؟!
در لوح عهدی جناب بهالله در سفارش خود به فرزندان و دیگر پیروانش چنین بیان می دارد:
" ...مقصوداین مظلوم از حمل شدائد و بلایا و انزال آیات و اظهار بیّنات اخماد نار ضغینه و بغضا بوده که شاید آفاق افئده اهل عالم بنور اتّفاق منوّر گردد و بآسایش حقیقی فائز و از افق لوح الهی نیّر این بیان لائح و مُشرق باید کلّ به آن ناظر باشند ....
اذا غیض بحر الوصال و قضی کتاب المبدء فی المآل توجّهوا اِلی من اراده اللّه الّذی انشعب من
هذا الاصل القدیم مقصود از این آیه مبارکه غصن اعظم بوده کذلک اظهرنا الامر فضلاً من عندنا و انا الفضّال الکریم قد قدّر اللّه مقام الغصن الاکبر بعد مقامه انّه هو الآمر الحکیم قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم امراً من لدن علیم خبیر....
بگو ای عباد اسباب نظم را سبب پریشانی منمائید و علّت اتّحاد را علّت اختلاف مسازید امید آنکه اهل بهآء بکلمه مبارکه قل کلّ من عند اللّه ناظر باشند و این کلمه علیا بمثابه آبست از برای اطفاء نار ضغینه و بغضاء که درقلوب و صدور مکنون و مخزون است...."
جناب بها پس از بیان همان شعار همیشگی یعنی دعوت به دوستی و محبت و الفت ( که البته همان طور که مشاهده کردید خود در رسیدن به آن ناتوان بودند و اعتراف کردند که با اظهار امر و بیان ادعاهایشان چنان آتش کینه و حسدی بلند شده که در قبل و بعد سابقه نداشته است!) دراین لوح اعلام میدارد که از طرف خدا ( البته در جمله بعد می گویند که خودم انتخاب کردم!) جناب غصن اعظم بعد از ایشان (بها) اطاعتش بر همگان لازم و واجب است و بعد از او غصن اکبر دارای این مقام خواهد بود ایشان تاکید می کند که این امر از طرف خداوند بر حسب حکمت نازل شده است.
بعد از بیانات فوق جناب بها دوباره به همان شعار قبلی اشاره می کند و اعلام می دارد که دین باید سبب اتحاد و الفت باشد آن را سبب اختلاف و دشمنی نکنید اما این همه تاکید و اصرار و جناب بها موثر نیفتاد و بلافاصله پس از مرگ ایشان آتش جنگ و دشمنی بین اغصان و افنان فروزان شد.
آری سخن در آن است که با وجود آن که در لوح عهدی سفارش شده بود که اختلاف و نزاع نیفتد و احترام ‏و دوستی اغصان و بستگان دیگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد، با این حال چون دو دستگی ‏بالا گرفت، عباس افندی، غصن اکبر را ناقض(پیمان شکن) اکبر و مریدانش را ناقضین خواند و پیروان خود ‏را ثابتین نام نهاد. ‏
جنگ میان ثابتین و ناقضین از آن داستان های خواندنی و شنیدنی است. اگر برای نمونه، به ذیل کلمه ی ‏ناقضین در کتاب رحیق مختوم مراجعه کنید خواهید دید که تعلیم وحدت عالم انسانی و جمله ی دین باید سبب الفت و محبت باشد چگونه جلوه گری کرده است. حقیر منکر آن نیستم که ممکن است میان ‏بازماندگان کسی- به ویژه اگر مقام و منصب و مال و منالی در میان باشد- اختلاف و چند دستگی پدید آید و ، اما سخن در آن است ‏که بهائیتی که مدعی وحدت عالم انسانی است و بنا بر آن دارد که با دشمن نیز همانند دوست رفتار کند و ‏گرگ خون خواره را آهوی ختن بشمارد و متعرض کسی که به او تعرض کرده است، نشود و در فکر انتقام ‏و مقابله به مثل نباشد و خلاصه تمامی آن ادعاهای به ظاهر زیبا را با بوق و کرنا به سمع عالمیان می ‏رساند و نیز مدعی است که این تعلیم مشعشع نخستین بار توسط او مطرح شده است و این افتخاری است ‏که نصیب دین و آئین او گشته است، چگونه دچار دعواهای خانوادگی می شود و سخنان و اعمال شرم ‏آوری در میان آنان بروز می کند.
محمدعلی (غصن اکبر) نیز به تلافی، غصن اعظم(جناب عبدالبهاء) را رئیس المشرکین گفته، ابلیس لقب ‏داد. (توقیعات مبارکه ی شوقی افندی معروف به لوح قرن جلد یکم ص 103 و رحیق مختوم 87 )‏
بار دیگر سرکار آقا (جناب عبدالبهاء) برخلاف تعلیم و توصیه ی پدر، برادر و مریدانش را با القاب:‏

‏ «پشه» و «سوسک» و «کرم خاکی» و «خفاش» و «جغد» و «کلاغ» و «روباه» و «گرگ» و . . . ‏

باقی درندگان و خزندگان موذی مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید. (مکاتیب جلد یکم ص ‏‏442 و 443 و نیز مکاتیب جلد دوم ص 234 و الواح وصایا چاپ مصر ص 9 و توقیعات مبارکه جلد یکم ص 132‏ )
به هر روی، میرزا محمد علی هم از پای ننشست و جناب ابن البهاء را گوساله و الاغ دوپا ! خوانده، خود ‏را غضنفرالله ( شیر خدا ) لقب داد(مکاتیب جلد یکم ص 271 )
و این جاست که انسان از پیش بینی نادرست و فرجام اندیشی بر خلاف جناب بهاء به شگفت می آید که ‏سفارش فرموده بود اعضای خانواده دچار اختلاف نشوند؛ به ویژه اگر این کلام گهربار را نیز از سرکار آقا ‏‏(جناب عبدالبهاء) دیده باشد که: انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل عاجز مانده، ‏چگونه امید تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است؟ لا والله! (مکاتیب جلد دوم ‏ص 182)‏
خوانندگان گرامی توجه داشته باشند که هدف از ارائه ی این مطالب آن است که بگوییم سران و پیشوایان بهایی در ‏گفتار و کردار دچار تناقض شده اند و چند گونگی در سخنان و رفتارشان امری عادی است که البته از هر انسان ‏جائز الخطائی پذیرفتنی است اما از کسانی که مدعی اند تعالیمشان از جانب خداوند است و خودشان نیز به وحی ‏الاهی و آسمانی ملهم اند، شگفتی برانگیز است.


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|شنبه نهم آذر 1387 - 14:22

لينك ثابت |

اميرکبير در مقابله باب و بهاء!

بزرگوار مردي‌ بود‌

 قائم‌ مقام‌ فراهاني‌ ـ صدراعظم‌ شريف، ضد استعمار و شهيد عصر قاجار، كه‌ در تيزبيني‌ سياسي‌ و نكته‌داني‌ ادبي، شهره‌ تاريخ‌ است‌ ـ ميرزا تقي‌ خان‌ اميركبير را از كودكي‌ مي‌شناخت. چه، پدرش‌ (كربلايي‌ قربان) همشهري‌ و خدمتگزار قائم‌ مقام‌ بود و تقي‌ كوچك‌ نيز در مجلس‌ درس‌ فرزندان‌ قائم‌ مقام‌ شركت‌ مي‌جست. قائم‌ مقام، تقي‌ نوجوان‌ را (به‌ لحاظ‌ استعداد) بر پسران‌ خود ترجيح‌ بسيار مي‌نهاد و يك‌ روز كه‌ با مشاهده‌ نامه‌اي‌ از امير، از نكته‌سنجي‌ وي‌ سخت‌ به‌ شگفت‌ آمده‌ بود، به‌ يكي‌ از دوستانش‌ چنين‌ نوشت: «حقيقت، من‌ به‌ كربلايي‌ قربان‌ حسد بردم‌ و بر پسرش‌ مي‌ترسم... اين‌ پسر خيلي‌ ترقيات‌ دارد و قوانين‌ بزرگ‌ به‌ روزگار مي‌گذارد» . ‌

ميرزا تقي‌ خان‌ بي‌همتا است‌

 بد نيست‌ داوري‌ رابرت‌ واتسون، عضو مهم‌ سفارت‌ انگليس‌ (سفارتي‌ كه‌ در توطئه‌ بر ضد امير، پيشگام‌ بود) را نيز در مورد امير بشنويم:‌

 «در ميان‌ همه‌ رجال‌ اخير مشرق‌ زمين‌ و زمامداران‌ ايران‌ كه‌ نامشان‌ ثبت‌ تاريخ‌ جديد است، ميرزا تقي‌ خان‌ اميرنظام‌ بي‌همتا است. ديوجانس‌ [ حكيم‌ وارسته‌ و مشهور يوناني] روز روشن‌ با چراغ‌ در پي‌ او مي‌گشت. به‌ حقيقت، سزاوار است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ «اشرف‌ مخلوقات» بشمار آيد. بزرگوار مردي‌ بود» .1‌

 همو درباره‌ امير مي‌نويسد: «ميرزا تقي‌ خان‌ بر آن‌ شد كه‌ نيكبختي‌ مادي‌ مردم‌ را فراهم‌ كند و تمايلات‌ نكوهيده‌ آنان‌ را مهار گرداند. اين‌ وزير، هدفي‌ از آن‌ هم‌ عاليتر داشت؛ هرآينه‌ تدابيرش‌ استمرار مي‌يافت، در اخلاق‌ و كردار ايرانيان‌ تغييري‌ اساسي‌ و ريشه‌دار تحقق‌ مي‌پذيرفت» .2 ‌

 -------------

پي‌نوشت‌ها:

2. امير كبير و ايران، ص‌ 318.‌

1. امير كبير و ايران، فريدون‌ آدميت، خوارزمي‌ 1355، ص‌ 3.‌

 

اميرکبير در مقابله باب و بهاء!

 علي‌ ابوالحسني‌(منذر)

يکي‌ از طرق‌ شناسايي‌ ماهيت‌ و مواضع‌ سياسي‌ ميرزا حسينعلي‌ بهاء، مؤ‌سس‌ بهائيت، بررسي‌ روابط‌ و مناسباتش‌ با رجال‌ عصر خويش‌ است. وضعيت‌ فکري‌ و سياسي‌ رجالي‌ که‌ با او در «پيوند» يا «ستيز» بوده‌اند، نشان‌ مي‌دهد که‌ بهاء، در چه‌ خطي‌ سير مي‌کرده: خط‌ دفاع‌ از مصالح‌ ايران‌ يا خيانت‌ به‌ آن؟ خط‌ ستيز با دشمنان‌ استقلال‌ ايران‌ يا وابستگي‌ به‌ بيگانگان؟

به‌ عنوان‌ نمونه، مرحوم‌ اميرکبير با بهاء، دشمن‌ بلکه‌ از سخت‌ترين‌ دشمنان‌ او و يارانش‌ بود و متقابلاً‌ ميرزا آقاخان‌ نوري‌ (جانشين‌ «انگلوفيل» امير) از دوستان‌ صميمي‌ بهاء بود و براي‌ حفظ جان‌ او تلاشها کرد. مقاله‌‌ زير، روابط‌ و مناسبات‌ امير و آقاخان‌ با پيشواي‌ بهائيت‌ را (بر پايه‌‌ اسناد و مدارک‌ معتبر) بررسي‌ مي‌کند:

 

 نقش‌ بي‌بديل‌ امير در سرکوب‌ بابيت‌

از نابختياري‌ها و بدشانسي‌هاي‌ بابيان‌ و بهائيان، آن‌ است‌ که‌ تاريخ، اعدام‌ باب‌ و سرکوب‌ قيام‌ پيروانش‌ در دوران‌ قاجار را عمدتاً‌ به‌ پاي‌ شخصيتي‌ مي‌نويسد که‌ تحليلگران‌ تاريخ‌ (اعم‌ از ايراني‌ و خارجي) نوعاً‌ وي‌ را شخصيتي‌ وطنخواه، اصلاح‌طلب‌ و ضد‌ استعمار مي‌شناسند: شادروان‌ اميرکبير!

مهدي‌ بامداد، يکي‌ از اقدامات‌ اميرکبير در زمان‌ صدارت‌ را، در کنار «اصلاح‌ امور مالياتي‌ ـ ارتش‌ ـ تنظيم‌ بودجه‌ و تعديل‌ جمع‌ و خرج‌ مملکتي» ، «قلع‌ و قمع‌ فتنه‌» تجزيه‌طلبانه‌‌ «حسن‌ خان‌ سالار در خراسان» ، «برافراشتن‌ بيرق‌ ايران‌ در ممالک‌ خارجه» ، «تأسيس‌ دارالفنون» و «ايجاد روزنامه‌‌ وقايع‌ اتفاقيه» ، «فرونشاندن‌ انقلاب‌ بابيان» مي‌داند1 و با اشاره‌ به‌ «شورش‌ها و انقلابات‌ خونين» پيروان‌ باب‌ در ابتداي‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌ شاه‌ در کشور مي‌نويسد: «اگر عرضه، کفايت، درايت، لياقت‌ و مديريت... اميرکبير در امور نبود غائله‌ و دامنه‌‌ شورشها به‌ اين‌ زودي‌ها خاموش‌ نمي‌شد و در اين‌ صورت‌ حتمي‌ بود که‌ وضع‌ دولت‌ و ملت‌ ايران‌ دگرگون‌ مي‌گرديد» .2 دکتر عبدالحسين‌ نوايي‌ نيز نقش‌ امير در سرکوبي‌ بابيه‌ را بسيار تعيين‌کننده‌ مي‌داند: «ميرزا تقي‌ خان... با قتل‌ باب‌ در تبريز و سرکوب‌ کردن‌ فتنه‌‌ زنجان‌ و ني‌ريز، بساط‌ باب‌ را در ايران‌ واژگون‌ ساخت‌ و نگذاشت‌ که‌ ريشه‌‌ فساد بيش‌ از اين‌ در اين‌ سرزمين‌ جايگير گردد» .3

نقش‌ بي‌مانند امير در سرکوب‌ شورش‌ بابيان، مورد تأييد و تصريح‌ مورخان‌ بابي‌ و بهائي‌ نيز هست. نورالدين‌ چهاردهي، پژوهنده‌‌ تاريخ‌ باب‌ و بهاء، «از بزرگان‌ ازليها و بهائيها شنيده‌ است‌ که‌ باب‌ و افراد حروف‌ حي‌ [=ياران‌ برجسته‌‌ باب] همگي‌ در صدد تغيير رژيم‌ قاجاريه‌ بوده‌ و به‌ جاي‌ آن، تمامي‌ قواي‌ خود را مصروف‌ برپا شدن‌ حکومت‌ بيان‌ [کرده] بودند و اگـر... امـيـرکـبـير نبود مسلماً‌ به‌ مقصود خود مي‌رسيدند» .4

عبدالحميد اشراق‌ خاوري‌ (نويسنده‌ و مبلغ‌ مشهور بهائي) مي‌نويسد: امير «در مدت‌ سه‌ سال‌ صدارت‌ خود با تمام‌ قوي‌ کوشيد تا... امر باب‌ را از روي‌ زمين‌ محو و نابود سازد. براي‌ نيل‌ به‌ اين‌ مقصود» فرمان‌ «به‌ قتل‌ سيد باب» داد «ولي‌ عاقبت‌ جز خسران‌ ثمري‌ از رفتار ناهنجار خويش‌ نگرفت» .5 وي‌ سپس‌ به‌ اقدام‌ قاطع‌ امير در سالهاي‌ نخست‌ صدارت‌ به‌ سرکوب‌ آشوب‌ بابيان‌ در نقاط‌ مختلف‌ کشور اشاره‌ مي‌کند که‌ به‌ گفته‌‌ او: «سبب‌ شد که‌ مردم‌ در هر شهر و بلد اقتدا به‌ وزير شرير نموده‌ به‌ اذيت‌ و آزار اهل‌ايمان» بپردازند.6 سنخ‌ اين‌ مطالب‌ را در آثار ديگر مورخان‌ شاخص‌ بهائي‌ (نظير محمدعلي‌ فيضي‌ و فضل‌الله‌ مازندراني) و حتي‌ عباس‌ افندي‌ (پيشواي‌ بهائيت) نيز مشاهده‌ مي‌کنيم. 7 به‌ قول‌ ويليام‌ هاچر و دوگلاس‌ مارتين، مورخان‌ بهائي‌ معاصر مي‌نويسند: «ميرزا تقي‌ خان‌ صدراعظم‌ ايران... مقتدرترين‌ دشمن‌ امر بديع‌ [=بهائيت] شمرده‌ مي‌شود» .8

اميرکبير، حسينعلي‌ بهاء را نيز در 1267 به‌ کربلا تبعيد کرد 9 و دايي‌ و سرپرست‌ باب‌ (حاجي‌ سيد علي‌ تاجر شيرازي) را نيز که‌ در توطئه‌‌ ترور امير با بابيان‌ همدست‌ بود دستگير و، به‌ علت‌ عدم‌ اظهار توبه، به‌ مجازات‌ رساند. 10

براين‌ سياهه‌ بايد نام‌ قره‌‌العين‌ را نيز افزود. قره‌‌العين‌ از پيشگامان‌ بابيت‌ در زمان‌ ناصرالدين‌ شاه‌ بود که‌ عمليات‌ کشف‌ حجاب‌ و رفتن‌ وي‌ با چهره‌اي‌ بزک‌ شده‌ و عريان‌ به‌ ميان‌ مردان‌ بابي‌ و همخوابيش‌ با سران‌ بابيه‌ (که‌ در تاريخ‌ از آن، با عنوان‌ رسوايي‌ بَدَشت‌ ياد مي‌شود) 11 ثبت‌ تاريخ‌ است‌ و حتي‌ مورخين‌ بابي‌ و بهائي‌ نيز بدان‌ اشاره‌ دارند. 12 به‌ قول‌ کسروي: خروج‌ قره‌‌‌العين‌ «از خانه‌‌ شوهر و همراهيش‌ با مردان‌ و آن‌ داستان‌ بدشت‌ که‌ خود بهائيان‌ پوشيده‌ نـداشـتـه‌اند، دستاويز دشمنان‌ بيشتر گرديده‌ تا دستاويز دوستان. اين‌ است‌ در کتابها ديده‌ مي‌شود که‌ خواهر عبدالبهاء که‌ بهائيان‌ او را همپاي‌ فاطمه‌‌ زهراي‌ شيعيان‌ مي‌شمارند در نامه‌‌ خود به‌ بهائيان‌ تهران‌ چنين‌ نوشته: قره‌‌ العين‌ يک‌ دفعه‌ بي‌حکمتي‌ کرد و هنوز از کله‌‌ مردم‌ نمي‌توانيم‌ بدرآوريم» .13 نورالدين‌ چهاردهي‌ «از افراد ثقه‌‌ ازليها» شنيده‌ است‌ که‌ «طاهره‌ در زمان‌ زنداني‌ بودن‌ خود تقاضاي‌ ملاقات‌ با ناصرالدين‌ شاه‌ نمود و شاه‌ مايل‌ به‌ ازدواج‌ با او بود. درباريان‌ [بخوانيد: اميرکبير] از ملاقات‌ طاهره‌ بيمناک‌ شده‌ و وهم‌ داشتند که... زيبايي‌ او موجب‌ شود که‌ شاه‌ مفتونش‌ گردد، لذا مرگ‌ او را جلو آوردند» .14

بابيان‌ در صدد ترور امير نيز برآمدند، که‌ البته‌ با هشياري‌ و درايت‌ وي، دستگير و به‌ جزاي‌ عمل‌ خود رسيدند.15

جالب‌ اين‌ است‌ که، حواريون‌ و ياران‌ باوفاي‌ امير نيز نظير آيت‌الله‌ حاج‌ شيخ‌ عبدالحسين‌ تهراني‌ (وصي‌ امير)، ميرزا هاشم‌ طباطبايي‌ (منشي‌ مخصوص‌ امـير)، سردار مکري‌ (داماد امير)، مؤ‌تمن‌الملک‌ انصاري‌ (کاتب‌ سر امير) سخت‌ با بابيه‌ و بهائيه‌ مخالف‌ بودند و در قلع‌ و قمع‌ ريشه‌هاي‌ آن‌ در ايران‌ و عراق‌ اهتمام‌ شايان‌ داشتند.(ايام: در اين باره،‌در مقاله «ياران امير...» بحث شده‌است.)

بي‌جهت‌ نيست‌ که، با عزل‌ و قتل‌ امير کبير، راه‌ براي‌ تاخت‌ و تاز مجدد بابيان‌ باز شد و ميدان‌ را تا آنجا براي‌ پيشبرد اهداف‌ خود فراهم‌ ديدند که‌ تا مرز ترور (نافرجام) شاه‌ نيز پيش‌ رفتند.

عباس‌ امانت‌ (مورخ‌ بهائي‌تبار معاصر) مي‌نويسد: «بابيان، پس‌ از شکستهاي‌ فجيع‌ در مبارزات‌ قلعه‌‌ طبرسي‌ و در شهرهاي‌ نيريز و زنجان، و متعاقباً‌ اعدام‌ باب‌ در شعبان‌ 1266 در تبريز، سخت‌ روحيه‌‌ خود را باخته‌ بودند، ولي‌ پس‌ از سقوط‌ دولت‌ اميرکبير مجال‌ يافتند تجديد سازمان‌ يابند و بخشهايي‌ از شبکه‌‌ خود را بازسازي‌ کنند» .16 سليمان‌ خان‌ تبريزي‌ (از عناصر اوليه‌ و مهم‌ بابيه، که‌ در جريان‌ ترور نافرجام‌ ناصرالدين‌ شاه‌ دستگير و به‌ مجازات‌ رسيد) پس‌ از عزل‌ و تبعيد امير به‌ کاشان‌ در نامه‌اي‌ به‌ سيد جواد کربلايي‌ (از فحول‌ بابيان) نوشت: «اميرنظام‌ بحمدالله تمام‌ شد، معزول‌ ابدي‌ گرديد. الان‌ در باغ‌ فين‌ کاشان‌ محبوس‌ است. ميرزا آقا خان‌ اعتماد الدوله‌ وزير و صدراعظم‌ گرديد. ان‌ شاء‌الله امورات‌ بهتر نظم‌ خواهد گرفت. البته‌ جناب‌ ايشان‌ [حسينعلي‌ نوري] بايد خيلي‌ زود تشريف‌ فرما شوند که‌ وجود مبارک‌ ايشان‌ مثمر ثمر است» .17

بايد گفت، نه‌ تنها با اخراج‌ امير از صحنه، ميدان‌ براي‌ تنفس‌ مجدد بابيان‌ باز شد، اصولاً‌ جانشين‌ امير، ميرزا آقا خان‌ نوري‌ (که‌ «تحت‌الحمايه‌» انگليسي‌ها بود) از دوستان‌ صميمي‌ حسينعلي‌ بهاء بود و از بهاء که‌ توسط‌ اميرکبير به‌ عراق‌ تبعيد شده‌ بود رسماً‌ دعوت‌ کرد که‌ به‌ تهران‌ برگردد و پس‌ از بازگشت‌ نيز او را توسط‌ برادرش‌ مورد پذيرايي‌ گرم‌ قرار داد و حتي‌ پس‌ از ترور نافرجام‌ شاه، و بگير بگير افراد، در مقام‌ مخفي‌ کردن‌ بهاء (که‌ متهم‌ به‌ همدستي‌ با ترويستها بود) برآمد، که‌ البته‌ بهاء با احساس‌ خطر شديد، پيشنهاد ميرزا آقا خان‌ را نپذيرفته‌ و خود را به‌ خانه‌‌ شوهر خواهرش‌ ميرزا مجيد آهي‌ (منشي‌ سفارت‌ روسيه) رساند و سفير روسيه‌ (پرنس‌ دالگورو کي) نيز بهاء را تحت‌ حمايت‌ آشکار و پيگير خويش‌ قرار داد. (ايام: شرح‌ مطلب‌ در مقاله‌‌ «حسينعلي‌ بهاء؛ پيوند ديرپا با روسيه» آمده‌ است).

اميرکبير، آماج‌ کينه‌‌ بهائيان‌

مرحوم‌ امير، سرکوب‌ قاطع‌ فتنه‌‌ بابيان و اعدام‌ باب‌ و تبعيد بهاء، همراه‌ با انجام‌ برخي‌ اصلاحات‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ در کشور در چند سال‌ نخست‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌ شاه، براي‌ هميشه‌ راه‌ را بر پيشرفت‌ اين‌ گروه‌ در تاريخ‌ ايران‌ سد کرد. اين‌ نقش‌ بي‌بديل، چنان که‌ ديديم، از چشم‌ بابيان‌ و بهائيان‌ مخفي‌ نمانده‌ و او را آماج‌ کينه‌ توزي‌ و فحاشي‌ آنان‌ ساخته‌ است. به‌ قول‌ نورالدين‌ چهاردهي: «بابيها و بهائيان‌ سرسخت‌ دشمن‌ آشتي‌ ناپذيرند و ميرزا تقي‌ خان‌ اميرکبير و ناصرالدين‌ شاه‌ را لعن‌ فرستند و اين‌ دو تن‌ را مانند يزيد و شمر مي‌نگرند» .18 سخن‌ دکتر فريدون‌ آدميت‌ نيز مؤ‌يد اظهارات‌ چهاردهي‌ است: «امير شورش‌ بابيه‌ را برانداخت. به‌ قول‌ شيل‌ [وزير مختار انگليس‌ در ايران، در گزارش‌ به‌ پالمرستون‌ وزير خارجه‌‌ لندن، مورخ‌ 14 مارس‌ 1851] پس‌ از غائله‌‌ [بابيان‌ در] زنجان‌ پيروان‌ باب‌ جرئت‌ نکردند که‌ صلح‌ و امنيت‌ عمومي‌ را بر هم‌ بزنند. اما بيکار ننشستند و پنهاني‌ فعاليت‌ داشتند؛ تا زماني‌ که‌ اختلالي‌ ايجاد نمي‌کردند، کسي‌ را با آنان‌ چندان‌ کاري‌ نبود، البته‌ کينه‌‌ امير را در دل‌ داشتند، کينه‌اي‌ که‌ در نوشته‌هاي‌ همکيشان‌ آنان، و بهائي‌ و بهائي‌ زادگان‌ در ايران‌ و امريکا، هنوز منعکس‌ است. بابيان‌ توطئه‌‌ کشتن‌ شاه‌ و امير و امام‌ جمعه‌‌ تهران‌ را چيدند، ولي‌ امير پرده‌ از روي‌ آن‌ برداشت» و آن‌ توطئه‌ را در نطفه‌ خفه‌ کرد، که‌ شرح‌ آن‌ در «المتنبئين» نوشته‌‌ عليقلي‌ ميرزا اعتضاد السلطنه‌ آمده‌ است. 19

به‌ همين‌ شکل، مورخان‌ مشهور بهائي‌ نظير ابوالفضل‌ گلپايگاني، اشراق‌ خاوري‌ و فيضي‌ در آثـارشـان‌ امـيـر را از طعن‌ و دشنام‌ بي‌نصيب‌ نگذاشته‌اند. اشراق‌ خاوري‌ امير را «وزير نادان» 24، «وزير شرير» 25، «تقي‌ سفاک» 26 و «دشمن‌ ستمکار و... خونخوار» 27 مي‌خواند و قتلش‌ در حمام‌ فين‌ (به‌ دست‌ عمال‌ استبداد و استعمار) را انتقام‌ الهي! و «عذاب‌ اليم» وي‌ در حق‌ او مي‌شمارد: «امير نظام‌ رئيس‌‌الوزرا که‌ سبب‌ شهادت‌ حضرت‌ اعلي‌ گشت‌ و برادرش، وزير نظام، که‌ با او در اين‌ جريمه‌ شرکت‌ داشت‌ پس‌ از دو سال‌ به‌ جزاي‌ عمل‌ خويش‌ رسيدند و به‌ عذاب‌ اليم‌ مبتلا گشتند. ديوار حمام‌ فين‌ کاشان‌ از خون‌ امير نظام‌ صدراعظم‌ رنگين‌ گشت. هنوز هم‌ آن‌ خون‌ باقي‌ است‌ و بر ظلم‌ و ستمي‌ که‌ از دست‌ امير نظام‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ شاهدي‌ صادق‌ و گواهي‌ راستگو و ناطق‌ است» .28

محمدعلي‌ فيضي، امير را با عنوان‌ «امير مغرور» فروکوفته 29 و ابوالفضل‌ گلپايگاني‌ با اطلاق‌ عنوان‌ «سفاح» (خونريز) و «به‌ غايت‌ مستبد» بر امير 30 مي‌نگويد: «اتابک‌ اعظم‌ در علاج‌ کار [بابيان] فروماند و عاقبت‌ در آن‌ نزديکي‌ جان‌ در سر کار تهور و استبداد نهاد. زيرا که‌ پادشاه‌ جوان‌ از مقاصد خفيه‌‌ او [؟!] آگاه‌ شد و از سوء سياست‌ او منزجر گشت‌ و رجال‌ دولت‌ به‌ جهت‌ استبداد او در امور مملکت‌ از نيکخواهي‌ او دوري‌ جستند و عاقبت‌ او را به‌ حکم‌ پادشاه‌ از مناصب‌ دولتي‌ معزول... و... در حمام‌ فين‌ اورا به‌ جهان‌ ديگر فرستادند» !31

 

گواهي‌ تاريخ، اما نه‌ اين‌ است!

عناصر بهائي چنان که‌ ديديم، از سر کينه، امير را فردي‌ بدفرجام‌ خوانده‌ و «مرگ‌ سرخ‌ و زيباي» او در خط‌ مبارزه‌ با استبداد و استعمار را، کيفر سوء الهي‌ در حق‌ وي‌ شمرده‌اند! اما اينک‌ که‌ پس‌ از گذشت‌ حدود 180 سال‌ از قتل‌ آن‌ رادمرد به‌ جايگاه‌ او در تاريخ‌ معاصر ايران‌ مي‌نگريم، مي‌فهميم‌ که‌ امير اگر 100 سال‌ ديگر هم‌ مي‌زيست‌ هرگز اين‌ درجه‌ از نفوذ و محبوبيت‌ را در قلب‌ ملت‌ ايران‌ به‌ دست‌ نمي‌آورد. در واقع، او با اين‌ مرگ‌ خونين‌ و زودرس، تبديل‌ به‌ اسطوره‌اي‌ شد که‌ همواره‌ به‌ کوشندگان‌ راه‌ آزادي‌ و استقلال‌ ايران، درس‌ همت‌ و صلابت‌ و فداکاري‌ مي‌دهد. کنت‌ دو گوبينو (وزير مختار مشهور سفارت‌ فرانسه‌ در ايران‌ عصر ناصري) درست‌ چهار سال‌ پس‌ از قتل‌ امير يعني‌ در فوريه‌‌ 1856 با اشاره‌ به‌ مرحوم‌ امير مي‌نويسد: ملت‌ ايران، ديوانه‌ و دلباخته‌‌ مردي‌ شده‌ است‌ که‌ تا چهار سال‌ پيش، صدر اعظم‌ کشور بوده‌ است. از مرز ترکيه‌ تا سرحد افغانستان‌ هيچ‌ کسي‌ از غني‌ و فقير و خرد و کلان‌ نيست‌ که‌ تمام‌ عناوين‌ تعظيم‌ و تجليل‌ و محبت‌ را در موقع‌ يادآوري‌ از اين‌ مرد به‌ کار نبرد. مي‌گويند: «عادل، وظيفه‌ شناس، فعال‌ و کاري‌ بود، از سرباز و کشاورز حمايت‌ مي‌کرد و خير ايران‌ را مي‌خواست‌ عملي‌ کند؛ از اين‌ هم‌ بهتر بود» . تعجب‌ در اين‌ است‌ که‌ نه‌ تنها کسي‌ با اين‌ نظر مخالف‌ نيست، بلکه‌ اين‌ عقيده‌ مورد قبول‌ و تصديق‌ وزراي‌ فعلي‌ و حتي‌ خود شاه‌ هم‌ مي‌باشد. آيا براي‌ اين‌ قضيه‌ مي‌توان‌ در اروپا نظيري‌ يافت؟ آيا شخصيت‌ معاصري‌ هست‌ که‌ هر قدر هم‌ بزرگوار و صاحب‌ مقام‌ باشد اقلاً‌ مورد مذمت‌ نصف‌ مردمي‌ باشد که‌ از او سخن‌ مي‌گويند؟ پس‌ صدراعظم‌ سابق‌ ايران‌ از اين‌ حيث‌ بي‌نظير و ممتاز است... 32

چه‌ مي‌گويم؟ حتي‌ لحن‌ بهائيان‌ نيز در اين‌ اواخر (ناگزير) نسبت‌ به‌ امير نرمتر شده‌ و در واقع‌ مجبور شده‌اند از لحن‌ تند خود نسبت‌ به‌ او بکاهند؛ هرچند هنوز برق‌ «کينه» از لابلاي‌ آن‌ چشم‌ را مي‌زند.33

-------------------------------- 

پي‌نوشت‌ها:

1.شرح‌ حال‌ رجال‌ ايران، کتابفروشي‌ زو‌ار، تهران‌ 1347، 1/213

11. براي‌ شرح‌ ماجرا ر.ک، ناسخ‌ التواريخ، بخش‌ قاجاريه، لسان‌ الملک‌ سپهر، 3/220 ـ 219 و 239؛ فتنه‌‌ باب، اعتضادالسلطنه، صص‌ 187ـ178؛ قره‌‌ العين، درآمدي‌ بر تاريخ‌ بي‌حجابي‌ در ايران، سينا واحد، ص‌ 13 به‌ بعد 12. ر.ک، الکواکب‌ الدريه‌، 1/131 ـ 129؛ مطالع‌ الانوار، ص‌ 272؛ ظهور الحق، 3/111 ـ 109؛ حضرت‌ بهاءالله، محمد‌علي‌ فيضي، صص‌ 42 - 41 و...13. بهائيگري، ص‌ 85 14. باب‌ کيست‌ و سخن‌ او چيست؟، صص‌ 86 - 87. درباره‌‌ خوش‌ آمدن‌ شاه‌ جوان‌ از قره‌‌ العين‌ ر.ک، قبله‌‌ عالم، عباس‌ امانت، ص‌ 15296. شرح‌ ماجرا در کتاب‌ فتنه‌‌ باب، نوشته‌‌ اعتضادالسلطنه‌ ص‌ 95 به‌ بعد آمده‌ است 16. قبله‌‌ عالم، ص‌ 17287. عهد اعلي...، ابوالقاسم‌ افنان، ص‌ 493 18. باب‌ کيست‌ و سـخـن‌ او چـيـسـت؟، ص‌ 266 19. ر.ک، امير کبير و ايران، انـتشارات‌ خوارزمي، تهران‌ 1355، ص‌ 451. کتاب‌ المتنبئين، با عـنـوان‌ «فـتنه‌‌ باب» ، با مقدمه‌ و تعليقات‌ نوايي، توسط‌ انتشارات‌ بـابـک، چـاپ‌ شده‌است20. مقاله‌‌ شخصي‌ سياح...، صص‌ 34- 2135. ر.ک، توقيعات‌ مبارکه‌‌ حضرت‌ ولي‌ امر ا، لوح‌ قرن‌ احبأ شرق‌ (نوروز 101 بديع)، مؤ‌سسه‌‌ ملي‌ مطبوعات‌ امري، 123 بديع، ص‌ 49 و 51 22. همان، صص‌ 182-181 23. ر.ک، قرن‌ بديع، 1/247 - 258 24. مطالع‌ الانوار، ص‌ 25493. همان، ص‌ 590 26. رحيق‌ مختوم، «قاموس‌ لوح‌ مبارک‌ قرن» ، عبدالحميد اشراق‌ خاوري، موسسه‌‌ ملي‌ مطبوعات‌ امري، 131 بديع، 1/326، رديف‌ ت 27. مطالع‌‌الانوار، ص‌ 509 28. همان، صص‌ 512 -513 نيز ر.ک، ص‌ 589 29. حضرت‌ نقطه‌‌ اولي‌ 1266-1235 هجري‌ / 1850-1819 ميلادي، ص‌ 316 30. تاريخ‌ ظهور ديانت‌ حضرت‌ باب‌ و حضرت‌ بهاء الله، به‌ خط‌ ميرزا ابوالفضل‌ گلپايگاني، ص‌ 3111. همان: ص‌ 3215. ر.ک، مجله‌‌ پاريس، سال‌ 40، ش‌ 4، فـويـه‌‌ 1933؛ مـجـلـه‌‌ مـحيط، مدير: سيد محمد محيط‌ طباطبايي، سال‌ 1، ش‌ 1، شهريور 1321ش، ص‌ 3330. براي‌ نمونه‌ ر.ک، اظهارات‌ ابوالقاسم‌ افنان، مورخ‌ معاصر بهائي، در عهد اعلي...، ص‌ 388 و 390؛ مجله‌‌ «پيام‌ بهائي» ، شماره‌‌ 296، ژوئيه‌ 2004، «يادداشت‌ ماه» .

 


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|سه شنبه دوم مهر 1387 - 6:52

لينك ثابت |

تاکید مجدد آیت الله منتظری بر ضاله و گمراه بودن بهائیت و هشدار نسبت به تبلیغات سوء آنها

با توجه به خصومت دیرینه بهائیت با روحانیون ، این تغییر چهره و تغییر موضع نسبت به یک مرجع تقلید که کاملا ساختگی و صرفا برای سواستفاده از نظر ایشان است آیت الله منتظری را بر آن داشت تا طی یک نظر رسمی به اصلاح دیدگاه خود پرداخته و موضوع حقوق شهروندی را برای این شیادان نان به نرخ روز خور روشن کنند.

به پاسخ آیت الله منتظری در این مورد توجه کنید:

سؤال : حضرت آیت الله منتظری با عرض سلام
در یکی از پاسخهای جنابعالی در مورد فرقه بهائیت ، پس از اشاره به این که این فرقه به خاطر نداشتن کتاب آسمانی در قانون اساسی جزو اقلیت های رسمی محسوب نشده اند فرموده اید :
 "ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند و حق آب و گل دارند از حقوق شهروندی بهره مند می باشند".
 به دنبال انتشار این پاسخ بعضی از پیروان این فرقه از واژه "حقوق شهروندی " سوءاستفاده کرده و مطالبات زیادی را مطرح نموده و حتی گفته شده نظری که حضرتعالی در سالهای قبل از انقلاب در مورد این فرقه داشته اید عوض شده است .   مستدعی است نسبت به این موضوع و نیز منظور از حقوق شهروندی جهت رفع هرگونه ابهامی نظر خود را بفرمایید.
با تشکر

جواب :
بسمه تعالی
با سلام و تحیت
آیت الله منتظرینظر این جانب در مورد فرقه ضاله بهائیه همان نظر سالهای قبل از انقلاب است و تغییری نکرده است . ولی به طور کلی افرادی که تابع هیچ یک از ادیان آسمانی نیستند نیز به حکم آیه شریفه : " لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین ". (سوره ممتحنه ، آیه 8) و فرمایش امیرالمومنین علیه السلام در نامه به مالک اشتر: "واشعر قلبک الرحمة للرعیة والمحبة لهم واللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان : اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق " (نهج البلاغة، نامه 53)  باید حقوق انسانی آنان رعایت شود.
حقوق شهروندی نیز یک واژه کلی است و حدود آن باید بر اساس عرف و قانون اساسی مورد پذیرش اکثریت مردم مشخص شود. البته اگر کسانی در صدد دشمنی با مردم کشور برآیند و با دشمنان خارجی همکاری نمایند و همکاری آنان مطابق قوانین کشور برای دادگاه صالح ثابت شود باید طبق قانون مجازات شوند. و شهروندی آنان مانع از اجراء قانون نمی شود. و لازم است مراقبت شود جوانان کشور گرفتار تبلیغات سوء آنان نشوند، و اگر معامله و معاشرت با آنان موجب تقویت آنان شود لازم است از آن اجتناب گردد.
ان شاء الله موفق باشید.
1387/3/25

مسئول امور اطلاع رساني دفتر آيت الله منتظري مي گويد پرسشهاي زيادي در مورد فعاليتهاي بهائيان به دفتر آيت الله منتظري رسيده و آنچه آيت الله منتظري مطرح كرده در واقع پاسخي به اين پرسشها بوده است. آقاي لطفي نحوه انعكاس ديدگاه آيت الله منتظري را به نوعي "بزرگ كردن سه خط اين فتوا و ناديده گرفتن بقيه ماجرا مي داند و مي گويد كه در اصل نگاه آيت الله منتظري به بهائيت تغييري ايجاد نشده است. به گفته مسئول امور اطلاع رساني دفتر آيت الله منتظري درقم، "متأسفانه برخي از دوستان يا دشمنان ايشان )آیت الله منتظری ) فقط همين سه خط را گرفته و پيشينه مخالفت ايشان با اين فرقه ) بهائیت ) را فراموش كرده و فقط همين قسمت را گرفته اند". مجتبي لطفي مي گويد: "آيت الله منتظري بر همان مواضع خودشان هستند، آنها را كافر مي دانند و خودشان از مخالفان سرسخت بهائيت بوده  و هستند. "

 

بازگشت به صفحه اصلی نشریه


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|دوشنبه سی و یکم تیر 1387 - 20:58

لينك ثابت |

"۵۴ نفر بهائی متجاوز به حقوق کودکان محروم شیرازی از طریق دزدی مذهب و عقیده"

اخیرا گروهی از جوانان بهائی که شدیدا تحت تاثیر دستورات محافل بهائی جهت تبلیغ بر علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و ترویج عقاید پوچ بهائیت اقدام به اغفال کودکان و جوانان مناطق محروم شیراز کرده بودند از سوی نیروهای همیشه هوشیار انتظامی دستگیر شدند. سه نفر از سرکردگان  فعال این گروه که روشهای تبلیغ بهائیت را در خارج از کشور فرا گرفته بودند راهی زندان شدند. آنها متهم به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی شده اند. به گفته خانواده های این کودکان محروم، این گروه علاوه بر تبلیغات سوء بر علیه نظام جمهوری اسلامی به دزدی دین و مذهب کودکانشان آمده بودند. بنابر این در این نوشتار سعی داریم تا " مفهوم دزدی دین و مذهب" و همچنین هدف تشکیلات بهائیت از این اقدام "به ظاهر انسان دوستانه" را برای هموطنان عزیز روشن کنیم.

دزدي مفهومي به جز سلب مالكيت يكسويه، يعني بدون رضايت مالك ندارد. اين پرسش در مورد بهره‌كشي نيز صدق مي‌كند. كسي كه مورد استثمار قرار مي‌گيرد چه چيزي را غير از حق مالكيت خود از دست مي‌دهد؟ "شستشوی مغزی یکی از بدترین انواع دزدی است که در پی ایجاد تغییراتی در فرد می باشد درحالیکه او خود راضی و موافق با آن تغییر نیست." فرد عامل (آنکه شستشوی مغزی می دهد) باید کنترل کامل بر روی هدف (کسی که مورد شستشوی مغزی قرار میگیرد) داشته باشد، تا حدی که حتی نوع غذاخوردن، خوابیدن، حمام رفتن، و سایر نیازهای اولیه فرد نیز تحت خواست و اراده ی عامل قرارمی گیرد. در عملیات شستشوی مغزی، عامل هویت فرد را از روی یک اسلوب معین به طور کلی از بین می برد به طوری که دیگر عمل نکند. بعد عامل آن هویت از بین رفته را با مجموعه ای از رفتارها، گرایشات، و عقایدی جایگزین می کند که مورد قبول عاملان باشد.

یکی از شیوه هایی که ازجمله جنایتکارانه ترین نوع تجاوز به حقوق بشر است و مورد استفاده تشکیلات بهائیت قرار گرفته، شستشوی مغزی کودکان است. آنها با استفاده از این شیوه از خردسالی عقیده های شبه مذهبی تشکیلات که بسیار شکننده و ضربه پذیر است و در نهایت جهت انهدام روحیه حقیقت جویی مورد استفاده قرار می گیرد را به کودکان حقنه می کنند و در ابتدای جوانی هنگامی که دیگر شخصیت تشکیلاتی یک فرد شکل گرفت و ترس از طرد شدن تمام وجود او را فرا گرفت، به او می گویند که تحری حقیقت از اصول فکری بهائیت است.

خانم مهناز رئوفی این زن شیردل که با جرات تمام از بهائیت به دامن پاک اسلام بازگشت در مورد شستشوی مغزی کودکان می گوید :

" زمانی که معلم مهد کودک بهائیان شدم برنامه هایی که به من می دادند تا به بچه ها بیاموزم کاملا در راستای شستشوی مغزی آنها بود و من می دیدم که چگونه از 3 سالگی، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبین می کردند و مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامی که ارمغان بهاء( رهبر فرقه بهائیت) و عبدالبهاء بود پر می کردند و چگونه با آوردن مثالها و بیان داستانهایی، آنان را از خارج شدن از بهائیت می ترساندند و با وجود این ترس و وحشتی که در دل کودکان از انتخاب راهی به جز راه بهاء( رهبر فرقه بهائیت) می انداختند و با وحشتی که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند، شعار بی اساس " تحری حقیقت" را سر می دادند و به ظاهر وانمود می کردند که بهائیان در پانزده سالگی پس از تحری حقیقت می توانند راه خود را انتخاب نمایند. درحالی که هیچ کدام از بهائیان حق نداشتند کتابهای سایر جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهای ردیه را که بیشتر، بهائیان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند."

 

این گروه دستگیر شده که خود از فریب خوردگان تشکیلات بهائیت هستند نیز با توجه به همین نکات برای این ماموریت انتخاب شده بودند. كودكان نيروهاى مناسبی براى جذب توسط این فرقه هستند زيرا توانايى مورد پرسش قرار دادن انگيزه هاى بزرگسالان را ندارند، به راحتى مى توان آنها را با استفاده از احساساتشان گمراه كرد و به سادگى متقاعد ميشوند تا هر وظيفه اى را كه از آنان خواسته شود ، انجام دهند.

این گروه  زهرآگین ترین مزخرفات ارتجاعی و ضد بشری بهائیت را  تحت پوشش آموزش مسائل اخلاقی ، تربیتی به این کودکان آموزش می دادند.

آنها به این کودکان تلقین می کردند که پدر و مادران شما در غفلت بزرگی قرار دارند. امام زمان شما مدتها قبل ظهور کرد و توسط همین روحانیون و مراجع تقلید شهید شد. او بشارت یک دین جدیدی را برای شما آورده و ...  بهائیان به طور زیرکانه القاء می کنند که مسئولین نظام ، مراجع تقلید و روحانیت آنها را به شدت تحت فشار قرار داده اند و بسیاری از آنان را اعدام کرده اند.... و بسیاری از تبلیغات سوء دیگر علیه نظام جمهوری اسلامی که زیربنای ایجاد تفرقه و نفاق است را بصورت مستقیم و غیر مستقیم عنوان کرده اند.

این تلقین عقاید به روش غیر مستقیم  قبل از هر چیز، تلاشی برای بقاء نامشروع بهائیت درکشور عزیزمان ایران  است. آنها می خواستند کودکانی را که بجز پرواز در دنیای بازی، صداقت، پاکی، دوست داشتن و محبت، به چیز دیگری نمی اندیشند را به سلاخ خانه زهرآگین بهائیت ببرند که در آن، آموزش و تعلیم اصولی ضد اسلامی و اخلاقی و هر آنچه را که با انسان و انسانیت در تضاد است، تحت عنوان فعالیت انسان دوستانه تحمیل میکنند. کودکان محرومی که  بجز ظرافت و لطافت دنیای کودکی خویش به چیز دیگری نمی اندیشند.طراحان این برنامه های مسموم کننده می کوشند تا از این طریق تداوم عمر ننگین و رو به زوال خود را در آینده تضمین کنند.

همه این تقلاها نشان از استیصال و درماندگی فرقه ایست که در واپسین روزهای عمر سیاه خود، به تلاشی پرداخته است که بجز اخته کردن دنیای شادو بازی و نشاط کودکان، راه  دیگری برای ادامه بقاء را نمی تواند برای خود بیابد.

خارج از اینکه بهائیت، چقدر قادر خواهد بود با اتکا به این شیوه ها و اجرای طرحهای ضد کودک، بقاء خود را ادامه دهد، بایستی در مقابل هر نوع دست درازی به دنیای آغازین کودکان توسط این فرقه و بویژه قوانین و فرامین ضد بشری آنها ایستاد. نباید گذاشت که بهائیت اینگونه طرح های تبلیغی را بر روی کودکان خردسال به اجرا بگذارد. اعتراض به تشکیلاتی که کودکان را از همان دوران چشم گشودن به دنیای دور و بر خود دچار افسردگی و تلقین عقاید می کند، یک وظیفه مهم و حیاتی فعالین و مدافعین حقوق کودکان است. والدین کودکان نیز مسئولیت بمراتب سنگین تری در قبال فرزندان خود دارند و باید در مقابلاین هجوم فکری حساسیت و اعتراض خود را نشان دهند.

جنبش دفاع از حقوق کودک در هر گوشه جامعه برای دفاع از حقوق کودک و در برابر مسئولیت انسانی و تاریخی که بر عهده دارد، باید عکس العمل نشان دهد.

 تاریخ در آینده، سکوت والدین و مدافعین حقوق کودک، روشنفکران، نویسندگان و هر انسان شرافتمندی که ذره ای قلبش برای کودکان می تپد و به مسمومیت و خطرناک بودن اعتقادات این فرقه واقف و آگاه است  را تحت هیچ گونه توجیه و بهانه ای نخواهد بخشید. وظیفه و مسئولیتی بس خطیر در قبال کودکان بر عهده ماست. باید دست بهائیت را از تبلیغ مرموزانه و پنهانی کودکان کوتاه کرد. همه ما در قبال سرنوشت امروز و آینده کودکان مسئولیم.


نوشته شده توسط محراب در تاريخ|دوشنبه ششم خرداد 1387 - 7:29

لينك ثابت |